امیر بی گزندی تو...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

سلااااااااام.صبح بخیر... همین که امروز افتابی نیست، یعنی متفاوته. یه روز تابستونی که ابریه. شاید خدا خواست و یه نم بارون هم زد. بعدش همه روز آدم ساخته میشه و یه گوشه دلش گرم و خوش میشه.

  الان ساعت 07:22 صبحه و چند دقیقه ایه رسیده ام اداره. منتظرم ساعت هفت و نیم بشه و برم رستوران صبحانه بخورم. منظورم از رستوران، ناهارخوری اداره است. صبحانه و ناهار پشت میز قدغنه. خودم هم دوست ندارم پشت میزم بخورم. چه روزهایی که پشت میز ساعت دو و سه به زور تونستم یه لقمه بخورم. همه اش کار و کار و کار. آخرش هم این روزها...

چهارشنبه هماهنگ کردم رفتم خونه دوستم برای ناخن. مانی هم خونه مادر مهدی بود و مهدی باید میرفت دنبالش. رفتم خونه دوستم و مامانش نبود. از تو یخچالشون یه قابلمه پیدا بود. رفتم درش آوردم و دیدم یه عالمه لوبیاپلوعه. دیدم واسش زیاده تا فردا که مادرش برگرده!!! یه کم کشیدم تو یه کاسه و سالاد ریختم روش و خوردم. خود دوستم از خنده مرده بود! گفتم پس چی؟ هی گفت آشتی بذار گرم کنم. گفتم نه، من امروز ناهار درست و حسابی نخورده ام. همین بسه. چند لقمه ای خوردم و رفتیم سر بساط ناخن. وسط هاش یه عالمه کلیپ خنده دار و شاد دیدیم و خندیدیم. آخرش هم رفتیم انبار و یه دوری زدیم و برگشتیم. اون رفت خونه شون، منم رفتم خونه خودمون. یه دوش گرفتم و خونه رو جمع کردم تا مهدی و مانی رسیدند. مهدی خونه مامانش اینا شام نخورده بود. زنگید براش ساندویچ آوردند و سیب زمینی سرخ کرده که من همه اش رو خوردم. از بعد از ماه رمضون یه هوا چاق تر شده ام. خوردن یه کم از دستم دررفته. از امروز ورزش.

(الان دوباره معاون صدام کرد. رفتم پیشش و یه سری حرفا بهم زد. که آخر پستم میگم.)

چهارشنبه شب خوابیدیم و صبح پنجشنبه مانی ساعت هشت بیدارم کرد که بهم صبونه بده. پاشدم صبونه درست کردم و خوردیم دوتایی. اونم پای شبکه ورزش. بعدش د و راه ماشین لباس شویی رو روشن کردم و یه سری قرمزها و یه سری هم لباسهای خودم و مانی رو شستم. بامانی رفتیم کارواش و پراید رو دادیم شستند. گفتم آقاهه شیلنگش رو بگیره رو مانی که خیس شد و حسابی حال کرد! والا خودم هم اگه می تونستم میگفتم خودمم خیس کنه! این خوشیا خیلی حال میده!

بعدش برگشتیم خونه و جمع و جور کردم و گلدونها رو آب دادم و البته مانی اصرار داشت که این کار رو بکنه که دادم اون انجام بده. مهدی و مانی رفتند حموم و بعدش واسه ناهار رفتیم خونه مامان.

زندایی قیمه مرغ درست کرده بود. داشت سیب زمینی سرخ میکرد. رفتم وسایل سفره رو حاضر کردم و غذا حاضر شد و ناهار خوردیم. بعد از ناهار کنار مامانم تو هال خوابیدم. عین همه خوابهای ظهر پنجشنبه. که خیلی بهم می چسبه. منتها با این فرق که هر کاری کردیم مانی نامرد نیومد پیشمون. مامانم گفت امروز که مریضم اصلا نمیاد. ناراحت هم شد. ولی اون بیشرف نیومد. نمیدونم، انگار مریضی مامان، ناراحتش کرده بود.

االبته بعدازظهر اومد و گفت: قلبت کدوم وره، مامان اشاره کرد. بعد مانی قلب مامانمو بوسید و بغلش کرد.

عصر پاشدم و بابا چای درست کرد. عادت داره راس ساعت پنج، چای عصرش رو بخوره. ولی خواب مونده بودیم و ساعت از پنج گذشته بود. خلاصه بعد از چای، رفتم تو آشپزخونه و افتادم به جونش. یخچال رو ریختم بیرون و طبقات و جامیوه ای رو شستم و تمیز کردم. یه عااااااالمه هم وسیله انداختم بیرون. یکی از پسرخاله هام کرج میشینه. زنگید که داریم میاییم به خاله سربزنیم.

هیچکی این پسرخاله ام رو دوست نداره. قبلا هم گفته ام. از بس مغروره و کسی رو آدم حساب نمیکنه. این پسر خاله دومی امه. داداش پسرخاله مجرد. بقیه برادرهاش خوبن. این یکی گه شده. عید زندایی و بچه هاش روز دوم و سوم رفته اند خونه اینا،  اینا هم بی محلشون کرده اند. زندایی که فهمید اینا دارند میان، گفت من میرم خونه خاله کوچیکه. حالا خاله کوچیکه خودش رفته بود باغ عروسش اینا که دعوتش کرده بودند. داداش بزرگه و پسردایی هم رفتندبیرون. مهدی هم گفت آشتی اگه اجازه بدی منم برم هم آرایشگاه هم ماشین رو ببرم کارواش. اونم رفت و من و مامان و بابا و مانی موندیم. داداشم قبل رفتن رفت میوه و بقیه چیزها رو خرید. منم واسه شب آب دوغ خیار درست کردم و میوه شستم و جمع و جور کردم. بابام تا هفت و نیم وایساد و پسرخاله نیومد. رفت کوه.

دیگه اونا هشت رسیدند و نیم ساعت نشستند و رفتند.

واسه شام یه کم از قیمه ظهر مونده بود که گرم کردم و با آب دوغ خیار خوردیم. بعدش شستم و جمع کردم و برگشتیم خونه مون.

قرار بود زندایی خونه بگیره که دختردایی کوچیکه پیغام داده من میخوام خونه مون طرفهای پاسداران باشه که به دانشگاه من نزدیک باشه. (از بهمن میره ان شاءالله) ما هم خدامونه ازمون دور باشند. دیگه هر شب سر مامانم هوار نمیشن.

حالا قرار شد امروز مهدی تو نت بگرده دنبال خونه با این قیمت و البته اجاره ماهانه حوالی پاسداران. یه سوئیت هم باشه حله.

آخر شب برگشتیم خونه و من هی داشتم فکر میکردم یه کاری واسه مامانم بکنم. دلم میخواد یه هفته ببرمش شمال. که میدونم اسم شمال بیاد، زندایی اول همه ساکشو می بنده میذاره تو ماشین. پس این منتفیه. خلاصه کلی فکر کردم و فسفر سوزوندم تا به این نتیجه رسیدم امروز با اداره صحبت کنم و چهارشنبه رو اگه من و مهدی بتونیم مرخصی بگیریم، مامان رو ببریم کرمانشاه. بذاریمش اونجا بمونه حالا دو سه هفته. خودمون هم جمعه اش برگردیم. بابا هم بیاد چه بهتر. مشگل شام و ناهار نداره. زندایی رو هم بچپونیم تو ماشین و ببریم، یه شعر دعامون می کنند. حالا امروز ببینم میتونم از اداره مرخصی بگیرم یا نه.

البته مدیر بالا سریم مدیر منابع انسانیه که امروز روز آخرشه و از فردا دیگه نمیاد. مدیرعامل گفته نیاد، خودشم چند وقته میخوواد بره پیش مدیرعامل قبلی مون. مدیر مالی مون هم داره میره. کلا این مدیرعاملمون زده به سیم آخر. شرکت رو خالی و لخت کرده معلوم نیست واسه چی. به همه گفته اند بره. الان معاون مالی و اداری مون با چنگ و دندون منو نگه داشته. البته میدونم اینم موقتیه. باید خودم فکر کار باشم.

دیگه دیروز صبح به مامان زنگیدم که آره حاضر باش من و مهدی مرخصی بگیریم، چهارشنبه می بریمت کرمانشاه. خاله ها هم همه اش میگن بیا، بیا. الان مامانم بیشتر از هر وقتی به آرامش نیاز داره. متاسفانه این آرامش الان تو خونه اش نیست. هم اخلاق بابام یه جاهایی غیرقابل تحمله، هم بقیه چیزها که در جریانید. بابام که اییییییینقدر مته به خشخاش هرچی میذاره و در موردش حرف میزنه که واقعا چند بار روز پنجشنبه میخواستم کله مو بکوبم تو دیوار. مامانم هم فقط حرص میخوره. ماها سعی میکنیم هیچی نگیم. ولی یه جاهایی میاد وایمیسه جلوی آدم و وادارت میکنه حرف بزنی. البته من اگه جایی برم و صاحبخونه اینجوری باشه، یه ساعتم نمی مونم. منتها زنداییم عین خیالش نیست و سرش تو گوشیشه و ماها همدیگر رو هم جر بدیم، واسه خودش راحت نشسته و کار خودشو می کنه!!!!!!!!!

خلاصه فعلا برنامه اینه که چهارشنبه بریم کرمانشاه. تا ببینیم خدا چی میخواد.مامان حالش بهتر شد اینو بهش گفتم.

دیروز واسه ناهار پلو یونانی پختم و از اون روزها بود که اصصصصصصصصصلا حس ناهار درست کردن نداشتم. به زور پاشدم درست کردم و موهامم رنگ کردم. واریاسیون سبز هم زدم ولی بازم قرمزی داره. این بار باید رنگ فقط زیتونی بزنم با واریاسیون سبز که قرمزی موهامو بگیره. دیگه رفتم حموم و اومدم حسابی سشوارش کشیدم و کللللللی واسه موهام کیف کردم.

ناهار خوردیم و شهرزاد 2 رو دیدیم و چشمام از خواب گیلی ویلی میرفت. خوابیدم تا چهار و نیم و بعدش پاشدیم حاضر شدیم. قرار شد دو تا ماشین رو ببریم خونه بابای مهدی. که امروز مهدی با دنا بره من با پراید. چون پراید زوجه. دیگه دم ماشین با مهدی حرفم شد و به شدت عصبانی شدم و گفتم اصلا من مسیر خودمو میرم. درو کوبیدم و راه افتادم. مانی هم با مهدی بود.

میدونم بیخودی عصبانی شدم. میدونم اعصابم سر کارم و مامانم خرد بود. میدونم این روزها حالم خوب نیست. میدونم میدونم میدونم...

تو راه هی با خودم حرف زدم و خودمو آروم کردم و وقتی رسیدم در خونه بابای مهدی، اونا هم تازه رسیده بودند. پیاده شدیم و تازه من سرسنگین بودم!

بعدش رفتیم پیش اونا و کلی مانی خودشو لوس کرد براشون و واقعا کیف میکنم از اینهمه محبتی که به مانی دارند.

حوالی ساعت هشت و نه دیگه با مهدی حرف زدم و بابت رفتار عصر ازش عذر خواستم. گفتم بابت کار درکم کن. کار مهم نیست. ولی رفتار اینا و جواب خوبی هام، خیلی درد داره. اونم دلداریم داد و از این صوبتا.

اخ جون هنوز هوا ابریه. کاشکی امروز تا شب همینطوری باشه. یه نم هم بزنه که دیگه محشر میشه.

چهارشنبه که میرفتم خونه زنگیدم به اون آقا مسنه که قبل از این پیرسگ همکارم بود. همون که بهش سیستم یاد دادم. بهش گفتم یادته این دختره خواست بیاد استخدام بشه چقدر موس موس کرد؟ یادته تو گفتی خواهرشو از محل کار قبلیت میشناسی و اینا خیلی پدرسوخته اند، ولی من گوش نکردم و تلاش کردم بیاد تو شرکت؟ بعد بهش گفتم چی شده و خیلی ناراحت شد. کلی حرف زدیم و قطع کردیم. مدیر منابع انسانی داره میره پیش اینا.

خلاصه وقتی رفتم پیش دوست ناخن کارم، مدیر منابع زنگید بهم که همکار مسن قبلی بهش زنگ زده که چراآشتی همچین شرایطی داره و با خودت بیارش. بعد گفت تا کی میخوای بمونی اینا اذیتت کنند؟ در ضمن یکی از همکارها که حالا جای دیگه مدیرعامل شده، ساختمون شرکتش اومده همین حوالی و اونم الان پیشم بود. واسه تسویه اومده بود، گفته پوزیشن رئیس دفتر مدیرعاملی هنوز خالیه و آشتی هر روزی بیاد، قدمش سر چشم.

گفتم بهش که فعلا صبر می کنم. زمان میخرم تا بیست شهریور که کلاسهای تابستونی مانی تموم بشه. البته که معلوم نیست یه ساعت دیگه چی میشه. از امروزم وسایل اضافه رو می برم خونه کم کم. بدم میاد روز آخر بارکشی کنم. کم کم هم باور میکنم که اینجا رو باید ترک کنم. دیگه دلم هم با هاش نیست. سعی میکنم به خوبیهام و فداکاریهام و خر کاریهام فکر نکنم. فقط روحمو خراش میده.

آنچه که خیره پیش میاد.

جگرم از این میسوزه که بحث ضمانت که میشه، از هر ده نفر، نه نفر میان میگن از ضامن شدن، ضربه خورده اند. بحث کار میشه بازم یه عده میان می نالند که از محیط کار و همکار پدرسگ زیرآب زن ضرر دیده اند. خودمونیم. خارجی هم که نیست بین مون. ولی از این نظرها، خییییییییلی مردمان بدی هستیم. چشم نداریم ببینیم یکی لیاقت داره و به جایی میرسه. یکی حمالی میکنه و به یه جایی میرسه. ادعای مسلمان بودن و از اون طرف میراث 2500 ساله ایرانی بودن هم فقط خودمون رو پاره می کنه. هیییچی نیستیم. هیچی.

این فیلم شهرزاد رو دیدین که، یه دختری توشه به اسم اکرم که خیییییییلی محرومیت کشیده. همین بدبختی کشیدنش، خطرناکش کرده. هرررررر کاری میکنه که عقده هاشو بخوابونه و آتیش عقده درونیشو خاموش کنه.

این همکار منم همینه. همین دختره. از صبح همه اش می دووه و زیرآب میزنه و خبر میبره میاره که بدبختیاشو بپوشونه. خیلی هم خدمت پدر و مادر پیرش رو می کنه. آخرش که بخوام برم بهش میگم که خدمت پدر و مادر یه چیزه، حق الناس یه چیز دیگه. (اوه اوه اوه......... اونم چقدر متحول میشه!)

همین خانم چند ماه پیش که مدیرعامل یه دختر به عنوان مشاور آورد، چو انداخت که دوست دختر مدیرعامله! یعنی اینجور آدمها حتی به یه نفر هم وفادار نمی مونند. چون پدرسگ، پدرسگه. فرقی نداره. لقمه حروم که بهت مزه کنه، لازم نیست میلیاردی بدزدی. لقمه لقمه هم مزه خودشو داره.

معاون صبح دوباره بهم گفت هیچی نگو و آتو دست اینا نده. اوضاع رو که می بینی. گفتم باشه. هیچی نمیگم.

بعد یه سری وظایف بهم داد که انجام دادم. ریش این مرد گروئه، بذار روسفید بشه. من که حرفامو زدم. من که شیلنگ گرفتم از بالا تا پایین رو شستم. بذار دهن من بسته باشه.

توکل به خدا.

صبح که می اومدم آهنگ امیر بی گزند چاووشی رو گوش می کردم. خیلی آروم شدم.

تو هستی. تو. تو برای بنده هات کافی هستی. خیر تو باشه از اینجا میرم. خیر باشه می مونم. من و سرنوشتم دست تو.

دو تا موضوع:

1. اگه میتونین به آقای انتظاریان کمک کنین. بچه ها گرسنه اند و دستش خالیه.

2. یه سری قوانین کار رو میخوام از این به بعد اینجا بذارم. که با هم مرور کنیم. خیلی وقتها سرمون کلاه میره بابت ندونستن قوانین. ولی در نود و نه درصد حق با کارگره.

به وقتش اینو میذارم تو وب.

یا حق

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 8:49
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها