حکایتهای مسخره

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب


سلام. صبح گرم همگی بخیر.

من یادم نمیاد تهران تا حالا اینقدر گرم بوده باشه. دیروز واقعا در حال مرگ بودم از گرما.

بمیرم واسه جنوبیا که چی میکشن این روزها. خدا بهتون سلامتی بده.

 

 امروز می نویسم چون فردا نمیتونم بنویسم.

عرض کنم خدمتتون که روز شنبه مانی و مهدی خونه مادرمهدی بودند. عصر واسه خونه گوشت خریدم و رفتم خونه مامانم اینا. خب به بابام گفتم بیا بریم کرمانشاه گفت من نمیام. میگه من خونه خالی واسه دو تا پسر نمیذارم. البته با داداشم مشگل نداره چون کلا اهل این حرفا نیست. ولی بدش میاد بره جایی، کسی تو خونه اش باشه. که راست میگه.

مامانم راضیه ببرمش کرمانشاه. قرار شد چهارشنبه ببریمش. بعدش با مامانا حرف زدم و گفتم هر جور شده زندایی رو هم می کنم می برم کرمانشاه. مامانم غصه خاله رو می خورد. میگفت: آشتی عصر پاشد رفت خونه خاله کوچیکه. هرچی بهش گفتم نرو، اون دستش خالیه، اصلا حالیش نبود. میگفت: اونجا خنک تر و دلبازتره.

یعنی کل دنیا به هیچشه! فقط میخواد به خودش خوش بگذرونه. این ماها رو گیر آورده.

بعد مامان گفت آشتی اگه نیومد چی؟ میخواد هی هوار شه رو سر خاله کوچیکه. هر روزم باهاش میره انبار و میاد. من بعید میدونم کرایه ماشینشو بده! بعد گفت اگه اونم بیاد، خب پسرداییت می مونه بابت پادگانش. اونوقت داداشت هی باید بره بخره بیاره بریزه جلوی دستش.

همون موقع بابام لباسهای پادگان پسردایی رو از تو ماشین ریخته بود تو سبد و داشت پهن میکرد. گفت: اینم وظیفه ماست!!!!!!!!

گفتم: بابای من، نکن! بذار تو سبد، بگو خودش پهن کنه. خب شما مردم رو گه می کنین!

البته بگم، چون بابای من خیلی منظمه، بدش میاد وسایل سر جاش نباشه. اینکه مثلا سه چهار ساعت لباسها تو سبد باشه آزارش میده. پسردایی هم از پادگان عصرها میاد چند ساعت می خوابه.

بعد به مامانم گفتم: مادر من، جونتو بردار و در رو! نمی تونی غصه جیب خاله و حمالی داداش و من و فلان و بهمان رو بخوری. فکر خودت باش که داری از بین میری. من، تو و زندایی رو می برم کرمانشاه، همون اول هم در خونه اش پیاده اش میکنیم. بعد از اونم کسی دعوتش نمیکنه. بذار یکی دو هفته نفس بکشی.

اینجوری شرش از گردن خاله باز میشه.

بعدشم غصه داداشم رو نخور. بذار خودش بار خودشو به دوش بکشه.قراره با اینا وصلت کنه. بذار بشناستشون و خودش از پسشون بربیاد. بذار درست بشه. بذار دست از این محبتهای فراوون حال به هم زن برداره. بذار بیفته تو رابطه با اینا و الکی هی شعار نده. این دوست داره اینجوری رفتار کنه، خب بذار خودش بارش رو به دوش بکشه. یا براش قابل تحمله، که بذار تحمل کنه. یا نه، خودشو درست میکنه. شاید خدا خواست و درست شد.

بعد داداشم اومد تو اتاق و ما هم حرف رو عوض کردیم. من برای مامانم تعریف کردم که صبح زنگیده ام به عمه ام و بابت سوغاتی های ایتالیا ازش کلی تشکر کرده ام. اونم گفته: دلم میخواست همه ایتالیا رو بار کنم براتون بیارم. شما تو دنیا همین یه عمه رو دارین. (قابل توجه اینکه: برای من یه تونیک و یه صابون و یه سایه چشم و یه بسته شکلات و بر هر کدوم از برادرهام هم یکی یه بسته شکلات و یه تیشرت خوشگل آورده بود.)

مامانم خندید و گفت: عمه ات از این بهتره! (منظورش زندایی بود.)

داداشم، ابروهاشو به نشانه دلسوزی کج کرد و گفت: نه، اینو نگو، شرایطشون فرق میکنه!

یه نگاهی بهش کردم که از اتاق رفت بیرون. برای اولین بار میخواستم برم تو شکمش و همون حوالی که خیال خودش و دختردایی رو برای همیشه راحت کنم!!!!!!!!

آخه آدم زور به همه جاش داره که همه الاغ بازی زندایی رو داداشم میخواد بندازه گردن داییم. البته الان چون جو بر علیه رند و پدرسوخته بازی زندایی تو فامیل بالاست، داداشم مثلا میخواد محیط تلطیف بشه. دیگه نمیدونه همه بدتر ازش متنفر میشن. کدوم کارش جای دفاع داره؟

صبح همون روز مامانم میگه گوشت بیرون گذاشتم، گفتم امروز خوراک درست کن. پاشد پیازداغ درست کرد و رفت سراغ تلگرام. پیازداغ سوخت. مامان به دادش میرسه و هویچ و قارچ میشوره و سرخ میکنه. زندایی میگه: عه، سرخش میکنی؟ بذار من سرخ کنم. بعد دوباره میره و اینا هم میسوزه. مامان گفت دیگه خودم رفتم گفتم نکنه بمیریم از گشنگی. این کار بکن نیست.

این دیگه چه ربطی به داییم و محدودیت هاش داره. والا الان که دارم می بینم،داییم کلا میخواسته اینو از فامیل دور کنه که کمتر خجالت بکشه.

این روزها هم زنداییم همه اش به بقیه میگه: چرا خودتونو واسه بچه هاتون می کشین؟ عروس و داماد و بچه هاتون که میخوان بیان، چرا پامیشین اینهمه غذا درست می کنین؟ مامانم میگه گفتم: تو وقتی بچه هات از تهران میان پیشت، براشون غذا درست نمی کنی؟ گفته: نه . حوصله ندارم. از بیرون میگیرم.

خدا بیامرزتت دایی! چرا زودتر از دستش سکته نکردی؟ والا پنجاه و هفت هشت سال زیاد بود!!!!!!!!!

و دختر بزرگه اش میگه هر وقت از تهران میرفته کرمانشاه، دایی همیشه همون شب براش کباب درست میکرده. (کبابهای داییم معروف بود) و میگفته: تهران میدونم غذاهای درست و حسابی نمیخوره. بیا کباب بابا رو بخور که یه چیز دیگه است!

به مامانم گفتم همینه که بچه هاش ازش فراری اند. حاضرند تو یه شهر غریبه تو خوابگاه با هرکس و ناکسی هم اتاق بشن ولی تو شهر خودشون نباشند.

اینم خوش به حالشه.

الانم که خونه خاله است، خیالش از پسرش راحته. میدونه مامانم عمرا بیرونش نمیکنه. واسه خودش میره گشت و گذار.

خلاصه من به مامانم گفتم خیالت راحت، من اینو می برم کرمانشاه هر جوری شده.

دیگه رفتم خونه خودم و خاله زنگید که میای ما رو ببری مترو؟ گفتم باشه برم کارهامو بکنم، میام.

رفتم خونه تند تند گوشتها رو شستم و خرد کردم و چرخی ها رو بسته کردم و رفتم دنبالشون انبار. به زندایی گفتم چهارشنبه داریم میریم کرمانشاه. بیا بریم. گفت: باشه. فقط چهارشنبه چندمه؟ گفتم 21 تیر. گفت: آخه پونزده مرداد وقت ترمیم بوتاکس دارم. (خدایا به ما صبر بده!!!!!!!!!)

گفتم: باشه. خب دوباره برمیگردی. الان بیا با ما بریم!

بعد خاله گفت: چی شد؟مهدی قرار بود برای دختردایی ها خونه بگیره؟

زندایی مشغول پرو کردن شلوار بود.

گفتم: فایل خریده مهدی از ایران فایل. (زندایی اصلا نپرسید چقدر شده...) امشب بیاد ازش میگیرم.

بعد دیگه بردم رسوندمشون و برگشتم خونه.

مهدی و مانی رسیدند و فایلها رو از مهدی گرفتم  و دیروز صبح تو تلگرام همه رو واسه دختردایی کوچیکه فرستادم. خیلی تشکر کرد. منتها گفت دوشنبه میتونم برم ببینم.

بعد به مامان زنگیدم و گفتم مامان، بذار اینا خونه بگیرند به اسم زندایی. اولا به مجرد سخت خونه میدن. بذار به اسم زندایی باشه. فردا هر طوری شد مسوولیت بچه هاش گردن خودش باشه. اینم یه چیزی گردنش باشه آخه. اگه شده، این هفته رو صبر کنیم که اینا حتتتتتتما خونه بگیرند. دخترها از خداشونه خونه نگیرند چون با وجود داداشه، آزادی شون از بین میره. زندایی هم از خداشه الان نگیره و بیاد کرمانشاه که یه ماه دیگه برگرده و از سر بگذرونه و دوباره دو سه ماه خونه نگیره.

من دیگه تحمل ندارم و اگه شده کرمانشاه رفتنمون یه هفته عقب بیفته ،مهم نیست. اول اینا خونه بگیرن، که با قلبی مطمئن و روحی آزاد و پاشیم بریم کرمانشاه.

این از حکایتهای اعصاب خرد کن............

دیگه دیروز هم رفتیم خونه و قرار بود از یکشنبه بازار برای مادر مهدی پودر سنجد بخرم. چقدر هم تعارف کرد که نرو. گفتم خودم میرم.

وقتی اون با محبت بچه منو نگه میداره، منم براش از جون و دل میرم پودر سنجد میخرم. اینا رو زندایی احمق من نمی فهمه. که پدر و مادر از رو عشق به بچه هاشون محبت می کنند. که فردا که نتونستند، همون بچه ها با همو ن عشق بیان به پدر و مادر خدمت کنند. همه چی هم پول نیست. همه هم همیشه سلامت نیستند.

دیگه دیروز یه روز جهنمی بود و مهدی و مانی رفتند خونه و منم رفتم یکشنبه بازار. واقعا دو سه بار فکر کردم نزدیکه خفه بشم.

آقاهه داشت ادویه آسیاب میکرد و منم از همونجا زنگیدم به مادر مهدی که مامان، چه زردچوبه ای، بخرم؟ گفت زحمتت میشه. گفتم نه بابا میخرم. گفت بخر.

گفتم: آقا زردچوبه و پودر سنجد بده. گفت پودر سنجد ندارم!!!!!!!!!!! سنجدهاش خوب نبود، نیاوردم. آخر هفته میارم.

گفتم باشه، پس زردچوبه رو هم همون موقع میام میبرم.

دیگه یه کم خرید کردم و برگشتم خونه.

تا وارد شدم، پریدم تو حموم و یه کم بهتر شدم.دو لیوان پشت هم آب خوردم و میوه و زردآلو شستم و گذاشتم تو یخچال. بعد فیلم دربند رو دیدم که نصفه اش سی دی خراب شد . مهدی و مانی هم پاشدند به بازی کردن. شام داشتیم.

یه کم تا آخر شب وول خوردم و خوابیدیم تا امروز صبح.

خلاصه این از این.

فعلا روزگار اینه. ببینم امروز میرن خونه ببینند. اگه این هفته خونه جور بشه که چهارشنبه میریم که بعید میدونم البته. با این حرکات لاک پشتی اینا. وگرنه هفته دیگه.

هرچی خدا بخواد.

یا حق

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 8:49
برچسب‌ها :