یه بازی قشنگ

ساخت وبلاگ

سلام. ظهر چهارشنبه بخیر.

خوبین؟   صبح اینجا رو باز کردم بنویسم. ولی گوشیم از دستم افتاد و پشتش خرد شد. یه بار هم عوضش کرده بودم. ولی از این جنس های دم دستی بود.

دیگه با رئیسم هماهنگ کردم و رفتم علاءالدین. دیدم هرجا بخوام برم، میگن قابشو نداریم. به سرم اومده تا حالا. رئیسم هم اتفاقا امروز مرخصیه. یه سری کارها رو انجام دادم و تو تلگرام بهش پیغام دادم و رفتم. اول یه سر رفتم کوچه برلن و تند رد شدم. بعدش رسیدم علاءالدین و نیم ساعتی معطل شدم تا یه قاب فابریک برام انداخت و گلس و آخرشم گارد ژله ای. بعدش سوار اتوبوس شدم و رفتم سه راه جمهوری. یه دوری زدم و رفتم خیابون لبافی نژاد. خیابونی که خونه مون هشت نه سال اونجا بود. یه مغازه هست اونجا به اسم رنگارنگ. سالها لباس تو خونه ای هامو از اونجا می خریدم. خلاصه چند تا تی شرت خریدم دوازده هزار تومن دونه ای. حالا بار اول عید می پوشمشون تو خونه. بعدش دیگه تبدیل میشن به زیر مانتویی. جون میدن که آدم زیر مانتو بپوشه و عرقشو بگیره.

طبق معمول هم زنگیدم به مهدی که من در خونه سابقمونم. بعد گفتم الان ماشین میگیرم و یه راست میرم خونه. کاری هم به کسی ندارم....

بعدش برگشتم اداره. 

هنوز شهرانیم. مانی امروزم نتونست بره مدرسه. خیلی ضعیف شده. زیر چشماش گود افتاده. پسرخاله سنندجی پریروز اومدند تهران. قرار بود بیان خونه مامانم. من گفتم مامان پس من میرم خونه مون. فوقش سه شنبه رو مرخصی میگیرم می مونم پیش مانی. که شوهرخاله زنگید به پسرخاله که بچه اشتی مریضه، بیایین اینجا. اونا هم رفتند اونجا. دیروزم رفته بودند دکتر. یعنی کلا بابت همین اومده اند تهران. خودش و خانمش. این پسرخاله ام ده سال خانمش رو میخواست. یعنی از چهارده سالگی عاشق خانمش شد. ماجراها داشتند. مادر دختره نمیدادش. تا بالاخره بعد از ده سال راضی شد. شکر خدا زندگی خوبی دارند. زندگی شون خیییییییلی پستی و بلندی داشت ولی اینقدر همدیگر رو دوست داشتند که هیچی نتونست اذیتشون کنه.

بچه ها رو گذاشته ند سنندج و اومده اند تهران برای لیزر چشم پسرخاله.

دیروز من و مهدی اومدیم سر کا رو عصر برگشتیم. منتها رفتیم خونه مون. مهدی رفت حموم و منم یه سری وسیله برداشتم. بدنم رو هم شستم و پسرخاله مجرد اومد دنبالمون و ما دیگه  ماشین نیاوردیم. یعنی دنا مونددر خونه مون و پراید هم که شهران بود. مهدی لباسهای اداره رو نیاورد با خودش که شب برگرده. سه تایی رفتیم خونه بابام اینا. میخواستیم بازی استقلال ـ العین رو خونه بابا ببینیم. من کلی هم نماد آبی آورده بودم. دیگه رفتیم و پسرخاله و خانمش هم بیرون بودند. از اونجا  هم رفتند خونه خاله کوچیکه. گفتند نیمه دوم میان.

خلاصه نیمه دوم اومدند و خاله کوچیکه و شوهرش هم اومدند. کلی خوشحالی کردیم بابت بازی ولی خب داور خوشگل یه پنالتی خنده دار گرفت و بازی دو دو شد! ولی بازی خیلی قشنگ بود. من تیکه تیکه دیدم. ولی خیلی خوب بود و چسبید.

اخرشم اومدیم یه عکس یادگاری بگیریم همه استقلالی ها. دادیم عکس رو مهدی بگیره، که آخرش فهمیدیم عکس نگرفته و از خودش سلفی گرفته!!!!!!!!!

ازش ناراحت شدم راستش. بهش هم گفتم. گفتم چطور من واسه تو و فامیلهات جشن قهرمانی پرسپولیس میگیرم و کلی تدارک می بینم. همه عکسها و فیلمهاتونم خودم میندازم. ولی تو یه عکس میخواستی بندازی، اینطوری کردی.

مانی هم میگفت: مامان،من و بابا خیلی هم مهربونیم که شما استقلالی رو راه دادیم!!!!!!!!!!!!

image

گفتم باشه عزیزم. این بار تنهایی جشن بگیرین. منم راه ندید.imageimage

دیگه بعدش شام خوردیم و نشستیم به حرف زدن. ساعت یازده هم ممهدی با پسرخاله مجرد برگشت خونه. اونم رفت خونه خودش.

من و مانی هم خوابیدیم.

نصف شب مانی بیدارم کرد از بس کلافه بود. بینی اش گرفته بود. ملافه گرم کردم گذاشتم رو سرش که بینی اش باز بشه. بعد فرستادمش دستشویی گفتم شاید کلافه دستشویی نکردنه. یکی دو ساعت خوابیدیم و ساعت شش شد. پاشدم حاضر بشم بیام اداره که گفت مامان آشتی حالم خوب نیست. سرم درد می کنه. بهش دو لقمه نون و پنیر دادم و قرصشو هم دادم. مامانم بیدا رشد و گفت رختخوابیشو بیار بذار کنار خودم. رختخوابشو آوردم و بعدش دیگه اومدم اداره.

خدا بخواد امروز برم خونه بلکه بعد بتونم این دو روز آخر هفته رو یه سری از کارهای عقب مونده رو انجام بدم.

این از این.

یا حق

...
نویسنده : بازدید : 17 تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1396 ساعت: 1:00