من بلدم گرمت کنم

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

سلام به همگی

پنجشنبه است و بارونی. چقققققققدر این پاییز قشنگه.

دیروز به دوستم می گفتم که پاییز اینجوریه که آدم داره تو خیابون راه میره و درختا رو می بینه. بعد چند روز دیگه از همونجا رد میشه، انگار یکی یواشکی اومده برگ درختا رو زرد و نارنجی کرده... انگار یکی حواسش هست که دل ما رو ببره. که حالمون خوب بشه از این سمفونی رنگها.

چه میکنه با دل ما.

  از صبح دو تا چای خورده ام ولی بازم تشنه ام. دلم نوشیدنی گرم میخواد. باید از این قهوه حاضری های دو در یک بیارم اداره. از این بی شکرها. این روزها می چسبه.

البته یه سری دمنوشها مناسب فصل پاییزه. بهتره ایمنی بدن رو هم بالا ببریم. مثلا از عطاری گل نسترن بگیرین. به صورت دونه های اینقدریه! (الان متوجه شدین چقدری؟؟!!) مثلا اندازه آلبالو. گل نسترن هممممممه اش ویتامین ث هست. هرچی ویتامین ث بیشتر بخوریم، کمتر سرما میخوریم.

البته زنجبیل، پونه، نعنا، زعفرون و چای سبز هم خیلی خوبن. خلاصه که قوی بشیم و با قوت بریم که یه پاییز و زمستون رویایی رو از سر بگذرونیم.

آقا این کمپین دلبافته های عشق چقدر خوبه. خییییییییییلی انرژی داره. تو وبلاگ ستاره های دریایی هم هست که اگه نتونستیم حتی برای بچه های کار بجنورد لباس گرم بفرستیم،  پولشو به حساب آقای انتظاریان بفرستیم که ایشون تهیه کنه. اگرم امکانش نبود، بالاخره در شهری که زندگی می کنیم، بچه کار هست دیگه. یه دست لباس گرم بدین به یه بچه کار.

امسال بچه های کار رو گرم نگه داریم. تن شون که گرم بشه، دلشونم به زندگی گرم تر میشه. همه کمک کنیم. با همین دستها.

به خدا با این دستها خییییییییییلی کارهای قشنگ میشه کرد.

من خودم دست درد دارم. این مدت دستام منقبضه. شاید به خاطر حرص و جوشها و فشارهای عصبی. الان میخوام این شبهای بلند پاییز رو بشینم کم کم از دل دونه بگیرم و آروم آروم ببافم. (سعی میکنم به دستام فشار نیارم.) بافتنی واقعا اعصاب رو آروم می کنه. با عشق ببافم و میل زندگی رو بریزم تو اون پولیوری که دارم می بافم. یعنی پولیور من، میره تن کی؟ کدوم بچه عزیزی قراره این لباس رو تنش کنه؟ خدایا حفظش کنه. خدایا بهترین راه رو نشونش بده و شور زندگی رو در دلش زنده نگه داره.

با این دعا ببافیم.

امروز که رفتم خونه مامانم اینا، ان شاءالله پولیور رو سر میندازم. دیگه مشکل عکس گذاشتن هم برطرف شد. میتونم مرحله به مرحله عکسش روبذارم اینجا.

دیروز تو اداره از صبح خیلی خیلی شلوغ بود. ظهر که از ناهار برگشتم دیدم همه ناراحتند. گفتند رئیسم (سرپرست تدارکات که یه پسر جوونه) واسه کار اداری رفته بیرون و سوار موتور بوده و لیز خورده و کتفش دراومده.

بعد یکی از همکارها خودشو بهش رسوند و بردش بیمارستان معیری. حالا ببینید جریان چی بوده.

ما یه مبلغی دستمونه به عنوان تنخواه. تنخواه مادر شرکت دست واحد ماست. پولش به حساب این رئیسم ریخته میشه و حساب و کتابش با منه. از اونجایی که من از ریاضی و عدد بدم میاد و کلا باهاش میونه خوبی ندارم، ولی با کمک اکسل مهربان، بر این مهم فائق آمده و می تونم حساب و کتاب و شسته و رفته تحویل بدم. این رئیسم آدم فینه و منم حساب و کتاب میکنم. خب واحدمون دو نفر دیگه هم پرسنل داره. یکی اون خانم خبرچین که البته بحث قراردادها دستشه و یکی هم یه آقای مسن که متاسفانه مریضه و فعلا برای درمان رفته و اداره نمیاد.

خلاصه پنج شش میلیون صورت مالی تنخواه ما رفته بود مالی که مدیرعامل صبح دیروز دست گذاشته بود روش که تایید نمیکنم!!! این در حالی بود که نزدیک پنج و نیم دیگه هم من داشتم صورت میکردم که دیروز که چهارشنبه بود، بفرستیم مالی. یعنی در حقیقت این صورت مالی از حساب شخصی رئیسم بود! چون فکر میکردیم اولی تایید میشه و دومی رو می فرستیم و اونم تایید میشه.

معاونمون ظهر خبر داد که دیگه هییچ خریدی نکنین تا ببینیم مدیرعامل چرا چک تون رو امضا نمی کنه! نیم ساعت بعدش از دفتر مدیرعامل (آقا پیره) زنگ میزنن به رئیسم که برو واسه فلان عضو هیات مدیره، هندزفری بخر. اینم میگه تنخواه ندارم، نمیخرم.

آقا پیره میگه بیا کارت منو ببر و بخر. معاون به رئیسم گفت نرو. ولی رئیسم گفت بذار برم کار راه بیفته. با موتور یکی از بچه ها رفت بخره که لیز خورد و افتاد و کتفش دررفت.

معاونمون میگفت اگه برگرده تیکه پاره اش میکنم. من بهش گفتم نرو، نخر. وقتی بهت توهین می کنند و میگن چک تنخواهت رو تایید نمی کنیم ،تو هم نخر براشون.

بعد از بیمارستان معیری خبر رسید که گفته اند بعد از ساعت دوازه شب عملش می کنند! یارو مث چی داشت درد می کشید، از شونه آویزون شده بود، ولی گفته بودند دوازده شب به بعد.

آخرش زنگیدم بهش گفتم: خودت صلاح خودتو میدونی. ولی در ماه اینهمه داری پول میدی بابت بیمه تکمیلی. خب برو یه بیمارستان خصوصی. گفت یه جا برام پیدا میکنی برم؟ گفتم باشه. خبرت میکنم.

دیگه من و اون خانمه (مسوول بیمه تکمیلی که مدیرعامل بالاخره کردش بیرون ولی از هیات مدیره پدر مدیرعامل رو درآوردند که چرا هی داری آدم اخراج میکنی و اینم بالاخره برگشت) افتادیم به جون بیمارستانها. من رفتم تو سایت بیمارستان آتیه. این خانم رفت سراغ لاله. لاله که گفت الان دکتر عمومی داره و ارتوپد نداره.

حالا فکر کنین چهارشنبه  بعدازظهر تهران بارانی از نظر ترافیک دیگه چه خبره.

بالاخره تو سایت بیمارستان آتیه یه واحد اوتوپد فنی پیدا کردم و شکر خدا برای ساعت چهار و نیم از یه دکتر که تخصصش هم شانه بود وقت گرفتم و به رئیسم زنگ زدم که برو.

معاون هم زنگ زد به دفتر مدیرعامل و پاشو گذاشت رو خرخره شون که تایید کنند چک تنخواه رو. که البته امضا شد پول رو ریختند به حساب رئیسم. شوهر خواهر رئیسم هم همکارمونه. داشت میرفت شهرک غرب پیش رئیس که گفتم منم دارم همون سمت غرب میرم. بیا ببرمت. دیگه من و مانی و ایشون و همکارم (خانم) رهسپار بیمارستان آتیه شدیم. وااااااااااااای از ترافیک. مانی هم به شدت گرسنه بودو البته تو اون ترافیک یه دور خوابید تو بغل آقای همکار و نزدیک بیمارستان پیاده شد. این دو نفر رفتند بیمارستان و منم یه جا پارک پیدا کردم و با مانی رفتیم که لااقل به بهانه دیدن همکار، از کافی شاپ بیمارستان یه چیزی برای مانی بخرم.

از این به بعد برای بعدازظهرها تو ماشین هم باید خوراکی بیارم براش. طفلی گشنه میشه.

حالا یه چیزی بگم بخندین.

تو اون هاگیر واگیر ساعت سه که همه دنبال بیمارستان بودیم و خبر میرسید که رئیس  از درد داره زمین رو گاز میزنه، آقا پیره به پیک شرکت فشار میاورد که یالا برو خودتو بهش برسون و کارتم رو ازش بگیر!!!!!!!! من قبول دارم که کارتش رو لازم داشت. ولی آخه آدم نباید اینجور وقتها فکر بقیه هم باشه؟ همه کلافه بودیم که چه جوری بهش کمک برسونیم، این فکر کارتش بود!!!!!!!!!!! اککککه آدمیزاد، چی هستی تو!

خلاصه تو بیمارستان آتیه دیدیمش و تو اورژانس بود. ده دقیقه ای بیهوشش کرده بودند و کتفش رو جا انداخته بودند. بهم گفت تو عمرم اینقدر درد نکشیده بودم. فکر کردم بیست و چهار ساعته خوابیده ام. همه هم بهش گفتیم بیشتر مواظب خودت باش و به خاطر این شرکت وامونده خودتو به فنا نده. حالا مونده برگرده و معاونمون پوستشو بکنه. کلی هم ازم تشکر کرد به خاطر هماهنگی با بیمارستان و دیگه ما اومدیم و یکربع به هفت رسیدیم خونه. دیگه نه دست داشتم نه پا. ترافیکش مرگبار بود. نون هم خریدیم با مانی و زیر بارون ریز هم مانی یه دور آهنگ سیروان خسروی رو خوند و باهاش چرخید.

برگهای زرد

منو یاد تو میندازن.....

البته من حال نمیکنم با آهنگاش. ولی مانی چون دوست داره، منم خوشم میاد. ازش فیلم گرفتم و رفتیم خونه. همونجا هم به مانی گفتم اگه همیشه شاد باشی، سالم می مونی. پس تا می تونی شادی کن و لذت ببر.

فقط تونستم لباسمو دربیارم و سیب زمینی بار بذارم و گوشت بیرون بذارم و بیفتم رو تخت.

حالا آقا مهدی هم مهربونیش گرفته بود!!!!!!! از خستگی میخواستم مغزمو بکوبم تو دیوار. ولی هیچی بهش نگفتم. گفتم الان میگه تو منو پس زدی و بعدش میگی چرا نمیام طرفت. هیچی نگفتم ولی داغون بودم.

بابا لابد مخترع شب جمعه یه چیزی می دونسته که گفتم شب جمعه!

خلاصه.

دیگه بعدش پاشدم و آب س د بود و نمیشد بری حموم. دست و رویی شستیم و دیگه رفتم تو آشپزخونه و سیب زمینی سرخ کردم و سالاد شیرازی درست کردم و تا کتلتها سرخ بشن، ظرفها رو گذاشتم رو ماشین. طوفان شده بود روز قبل و تمممممممممام آشپزخونه خاک بود. وسط کارهام هی رو کابینت رو دست می کشیدم.

شام که حاضر شد، فقط آوردم گذاشتم رو میز جلوی مبل. خودم که نفهمیدم چی خوردم. واسه مانی یه لقمه بزرگ گرفتم که مث ساندویچ بخوره. بعدش رفتم تو اتاق بیهوش شدم. خیلی سردم بود. به مهدی گفتم برام هیتر بیار بذار تو اتاق. گفت من از هوای گرم حالم بهم میخوره. گفتم به خاطر من فقط نیم ساعت روشن باشه که تو دلم گرم بشه. خیلی سردمه.

بعد مانی اومد تو تخت و بهم گفت: من بلدم گرمت کنم. گفتم: چه جوری؟

گفت: ببین، من بدنم گرمه. میام بغلت میکنم، گرمای من، تو رو گرم میکنه.

همونجا رو کردم به خدا و گفتم: شمیمم رو هم همینجوری گرم کن. التماست میکنم.

بعد دیگه خوابیدم.

صبح پاشدم دیدم آب قطعه! یادم اومد یه کم آب تو آبپاش هست. یه کم استفاده کردم و دوباره خوابیدم. ساعت نزدیک هشت پاشدم دیدم بازم آب قطعه. پاشدم اومدم اداره. پسرخاله داداش زنگید که من خونه داداشم هستم و آب قطعه. شما آب دارین؟ گفتم: نه. من خودم دارم فرار میکنم به طرف اداره!!!!!!!

به مهدی هم سپردم که اگه تا ظهر آب نیومد، با مانی برن خونه مامانم اینا. واسه مانی هم کیک گذاشتم که بخوره. کم کم دارم جمع میکنم برم خونه که با مهدی و مانی بریم خونه مامانم اینا. امروز دیگه روز آخر مهمون بازیه و دخترخاله ام اینا امروز رو تهران هستند. کلی گوشت آورده اند از شمال. البته از اینجا برده بودند شمال و اینقدر این چ ند روز بارندگی بود که دیروز برگشتند. کللللللی هم عکس انداختند از جاده چالوس برفی!!!!!! حالا امروز و امشب قراره همه خونه مامانم باشیم و گوشتها رو واسه شب بخوریم.

امروز سالگرد فوت پدرپدرم هم هست. سی و سه سال گذشته. خلاصه بریم ببینیم چی میشه. خدا کنه دستم بهتر بشه. درد دارم. منقبض شده.

خوش باشین. یا حق

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 17:22
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها