سلام پاییز عزیز!! - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 1:34
سلام به روی ماهتوناول مهرتون مبارک. من خودم عاشق پاییزم و البته عاشق بهار و زمستون و پاییز. همه وقت و همه جا.xa0xa0الان که این نوشته ها رو مینویسم، سیستم ندارم. با گوشی مینویسم. برای همین شاید کم بنویسم.الان سر کارم و یه کم خلوت شده ام. از صبح سگ میزد و گربه می قصید.خیلی حرفا دارم که بنویسم ولی الان...
تو همون دقایق زندگی کردم - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 17:07
سلام. صبح چهارشنبه تون بخیر و شادی. فکر کردم مانی رو تا اول مهر نیاز نیست بیارم مدرسه. دیروز اس دادند که امروز کارگاه کلاس اولی هاست. بدی راه دور همینه. بابت دو ساعت باید بیاریش و تا عصر نتونی ببریش. اینه که امروز با مانی اداره ام. تا ساعت ده که ببرمش مدرسه. xa0 xa0پریروز مانی پیش مادر مهدی بود. عصر...
پاشنه طلا - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 1:20
سلام. صبح همگی بخیر و شادی. ساعت 09:35 صبح یکشنبه. یکشنبه است ولی عین شنبه است چون دیروز تعطیل بوده. حتما خیلی ها این روزها درگیر عروسی اند. دل همه خوش باشه به حق علی. کمتر از دو هفته هم مونده به اول مهر. اینه که خیلی ها دارن با عجله میرن مسافرت. ماهم گذاشته بودیم هفته آخر شهریور بریم. ولی با این او...
بنام خداوند بخشنده و مهربان - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 1:20
سلام. صبح بخیر. xa0xa0نمیدونم. واقعا دیگه نمیدونم چه باید کرد. امروز صبح دوستم میگفت باید باهاش جدی حرف بزنی. ولی من فکر میکنم الان زمان صبره. باید بذارم خودش به این نتیجه برسه. که لج نکنه. که بهش ثابت بشه... داداشم این مدت باشگاه میره، ورزش میکنه، به خودش میرسه، سرش به گل و گیاهش گرمه. نمیخواد خودش...
با هم درستش کنیم - تاریخ: 1396/6/19 ساعت: 10:26
سلام به روی ماه همگی. یه وقت کوتاه گیرم اومده ببینم تا کجا میشه بنویسم. خوبین شماها؟ وای که این هفته من هممممممه اش بیرون بودم. من میگم موتور بخرم، مهدی میگه نعععععععععع!!!!!!!!!! xa0 xa0دیروز عصر که خونه رسیدیم، ساعت نزدیک شش بود. من که هلاک بودم. فقط گوشت رو گذاشتم تو یخچال و هرکی یه گوشه ای خزید ...
بانو آشتی - تاریخ: 1396/6/19 ساعت: 10:26
سلام. ظهر بخیر. ساعت 02:08 بعداز ظهره. چون این چند روز درگیر مهمونم و شنبه هم تعطیله نمیشه بنویسم. الان گفتم دستی به قلم ببرم و تا ساعت دو و نیم که چای بعدازظهر رو میارن باهاتون حرف بزنم. اگه این نوشتن نبود چی میشد واقعا. xa0 xa0دیروز عصر که رسیدیم خونه، مهدی، مانی رو زور کرد که بخوابه. تو راه مانی ...
دو کلوم کوتاه - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 16:12
سلام ظهر بخیر. ببخشید که نشده بنویسم از اول هفته. xa0همه اش درگیر خریدهای اداره ام. تایم زیادی رو از اداره دورم. امروزم اداره مون یه جلسه عمومیه. حمالیش مال ماست. سفارش گل و شیرینی و میوه و بقیه حمالیا. اینا به جز وظایف کاریه. مثل خرید مثلا ملزومات کامپیوتری. هنوزم خیلی از کارها مونده. خوبیم. میریم ...
تدارک جشن آخر هفته - تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 7:54
[unable to retrieve full-text content]سلام.صبح پنجشنبه همگی بخیر و شادی.یه پست کوتاه میذارم. چون امروز خیلی کار دارم. بعدش چون امروز پنجشنبه است، همکارم نیستند و راحت ترم می تونم در کنار کارهام یه جای آروم و دور از شلوغی هر روز پیدا کنم و کتابم رو تکمیل کنم. [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
فلافل علاج درد گلودرد - تاریخ: 1396/6/8 ساعت: 17:11
[unable to retrieve full-text content]سلاااااااااااام. صبح قشنگ خنک تابستونی تون بخیر. [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
شلوغی شهریور + پی نوشت - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 20:54
سلام. صبح شنبه همگی بخیر. این ماه آخر تابستون هم با روزهای بلندش سر بشه به شادی ان شاءالله. من که عاشق روزهای بلندم. صبح میشه و هرچی میری، هنوز شب نشده. فرصت زیادی داری واسه هزار تا کار. xa0 xa0 هوا هم یحتمل رو به خنکی میره. کلا حس خوبیه از این به بعد. البت تا برسیم به اول مهر و ترافیکش! عرض کنم خدم...
قرمز، رنگ عشق... - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 17:32
سلام صبح بخیر. آقا بدیها رو مرور نکردن خیلی خوبه. حس سبکی میده به آدم. xa0xa0مهدی کلا عادت نداره که من از اداره و زمین و زمان حرف نزنم. پریشب دیگه طاقت نیاورد و گفت: یعنی سر کارت هیچ اتفاقی نمی افته؟ گفتم خب مثل همیشه است. همون اتفاقات. ولی نمیخوام بدیها رو بگم. اعصابم خرد میشه. شنبه که حالم خیلی بد...
خوبا رو میگم... می نویسم... - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 18:01
سلام. صبح همگی بخیره. هرچند که صبح این صفحه رو باز کردم و نوشتم سلام، الان که دارم بقیه اش رو می نویسم، ساعت یکربع به یازده است. در هر حال روزتون خوش. xa0xa0چهارشنبه از اداره رفتم خونه. مانی خونه خاله بود پیش مامانم اینا. پنج و خرده ای رسیدم خونه. سقف اضافه کارم پر شده بود و بیشتر نموندم. بعدش یه کم...
همه اش تقصیر چای تلخه! - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:02
سلام. صبح چهارشنبه تون بخیر. صبحانه خورده دارم براتون می نویسم. xa0xa0یکشنبه عصر که رفتیم خونه، خییییییییلی خوابم می اومد. رسیدیم خونه و خوابیدیم. خیلی خسته بودم. جون یکشنبه بازار هم نداشتم. شب قرار بود پسرخاله مجرد بیاد خونه مون. شویدپلو با مرغ درست کردم و خوردیم و حموم هم رفتم و دیگه بیهوش شدیم. د...
امروز نمی نویسم - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:02
[unable to retrieve full-text content]سلام.خوبمامروز نمی نویسم. یه کم درگیر کارم.یا حق
کفشامو در میارم و پاهامو میذارم تو رودخونه - تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 19:19
[unable to retrieve full-text content]سلام.یکشنبه است. ساعت 15:10.خوبم. آرومم. امروز مسوول دفتر معاون مالی نیومده. معاون از من خواست بیام بشینم اینجا. از صبح دو سه بار بهم گفته وقتی تو اینجایی من آرامش دارم و خیالم راحته. گفت از صبح تونسته ام چند تا کار رو انجام بدم چون آرامش داشتم. دیگه داره باورم
سرمو بذارم روی پاهات - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 20:36
سلام. صبح پنجشنبه همگی بخیر و شادی. امروز می نویسم چون شنبه نمی تونم بنویسم. بعدشم امروز اداره ام. واسه کاری اومده ام که بابت انجامش منتظر یه سری از بچه هام که هنوز نرسیده ان. پس تا فرصت هست یه کم با هم اختلاط کنیم. xa0xa0سه شنبه که رسیدیم خونه، به شدت خوابمون می اومد. هر سه تایی بیهوش شدیم. خودم سا...
یه کم بنویسم... - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 4:12
سلام. عصر بخیر. ساعت یکربع به چهار بعدازظهره. تا الان نشد بنویسم. بیشتر از صد تا کامنت تایید نشده هم دارم. ولی اجازه بدین بنویسم. کامنتها رو خرد خرد تایید میکنم. xa0 xa0آخرین بار چهارشنبه نوشتم. چهارشنبه همچنان پهلوهام درد میکرد. عصرش مهدی یکسر از اداره رفته بود خونه که تمیزش کنه. روز قبلش سمپاشی شد...
دلخوشیها کم نیست - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 4:12
سه شنبه صبحه. صبح با مانی اومدم اداره و صبحانه خوردیم. هشت و نیم بردمش مدرسه گذاشتمش و برگشتم. یه کم خرده کاری اداره رو کردم و منتظرم بهم بگن تا برم ماموریت. xa0xa0پریروز حال سگ داشتم از درد کلیه. عصر که رسیدیم خونه، یه کم استراحت کردم. الان یادم نیست شام چی دادم مانی خورد. شاید عصر عصرونه خوردیم. ش...
هی می نویسم هی پاک میکنم - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 17:12
سلام. ظهر بخیر. یه کم دیگه میرم ناهار. تا نرفته ام، این ده دقیقه ای یه چیزی بنویسم. xa0xa0 خوبین شماها؟ ببخشید حتما دیروز خیلی اذیت شدین پستم رو خوندین. خودم دیروز خیلیxa0 اذیت شدم. مهدی عصر میخواست با همکاراش بره ختم. من و مانی با هم رفتیم. مانی خوابش برد و منم تا برسیم خونه، صد بار آهنگ همایون شجر...
منو به یه جای خلوت ببرید... - تاریخ: 1396/5/11 ساعت: 1:38
سلام. ظهر بخیر. ساعت 01:42 بعدازظهره. سه شنبه ا ست. امروز آخرین جلسه کلاسم بود. ولی نرفتم. تا همین دو سه ساعت پیش هم باخودم درگیر بودم برم. ولی بعدش زدم تو چونه خودم و گفتم اینقدر از خودت کار نکش. یه جلسه هم نری طوری نمیشه. این شد که نرفتم و عذاب وجدان هم نگرفتم. xa0xa0الان که دارم باهاتون حرف میزنم...

برچسب‌های مرتبط

شال گردن های مردانه | شال گردن های بافتنی | شال گردن های فانتزی | دوباره با هم | دوباره با هم دانلود | دوباره با همیم | روزانه چند نفر از گرسنگی میمیرند | در روز چند نفر می میرند | روزانه چند نفر میمیرند | سلام دانلود