چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق

متن مرتبط با «در روز چند نفر می میرند» در سایت چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق نوشته شده است

لطفی که در حق خودم می کنم

  • نیلوبلاگ

    سلام.ظهر چهارشنبه تون بخیر.صبح یه جلسه سنگین داشتم. وسط جلسه هم ده بار بیرون اومدم و رفتم داخل. مجبور بودم برم مدرک بیارم.بیرون که می اومدم، اون یکی رئیسم خفتم میکرد که بیا فلان کار رو انجام بده!شکر خ...

    ادامه مطلب
  • بی عدالتی در حق عادل

  • نیلوبلاگ

    سلاااامپجشنبه است. ساعت هشت و نیم صبح.از صبح زود بیدارم.  دیروز وسط مخابرات که برای ماموریت رفته بودم، پ شدم. اداره که رسیدم، دل دردهام شروع شد. البته از وقتی ورزش میکنم، خیلی بهتر شدم خدارو...

    ادامه مطلب
  • همه گوشمو پر میکنن که دیگه........

  • نیلوبلاگ

    سلام صبح بخیر.خوبین؟  صبح رفتم باشگاه. از عید تا الان دو کیلو و نیم وزن کم کردم. خودم باورم نمیشه. من از آذر دارم میرم باشگاه. تا شب  عید اینقدری وزن کم نکرده بودم. فقط سایز. که خب اصلش...

    ادامه مطلب
  • این روزهای شلوغ قشنگ

  • نیلوبلاگ

    سلام. بعدازظهر چهارشنبه تون بخیر....

    ادامه مطلب
  • امروز به خودم کادو دادم

  • نیلوبلاگ

    سلاااااااام. ظهر بخیر.  خدایا شکر ...

    ادامه مطلب
  • میاد بارون احساس

  • نیلوبلاگ

    سلام. همینطوری یهویی دلم هواتونو کرد. صبح چه بارون شدیدی می اومد. آینه بغل پراید سمت راننده شکسته. بارونو بگین . چه خوشگله. صبح خیلی شدید می اومد. به طوری که اون یه تیکه از اداره مهدی تا مدرسه مانی...

    ادامه مطلب
  • همینطوری یهویی

  • نیلوبلاگ

    سلام به قلب مهربون تک تکتون. یکشنبه است و ساعت دو دقیقه به ده صبح. وسط یه عالمه کار توی اداره نشسته ام. صبح رفتم ورزش. دیروز برگه برنامه تمرینم رو نبرده بودم. اومدم اداره و پیداش کردم. امروز رفتم. ی...

    ادامه مطلب
  • میام

  • نیلوبلاگ

    سلام. یکشنبه ظهره. ساعت نزدیک دو. من حالم خوبه. نمیدونم چرا روال کار اینجوری شده که ایییییینقدر سرم شلوغه. یه مناقصه شدید هم توی راهه. خدا کمکم کنه. یه گزارش دستمه که امروز حتما باید تحویلش بدم. خدا کنه یه ربع وقت کنم و بیام بنویسم. فعلا ...

    ادامه مطلب
  • من چه میدونم جاروت کجاست؟!

  • نیلوبلاگ

    سلام. غروب زمستونتون بخیر از خونه پست میذارم. با تبلت مهدی. ببینم اصلا میشه. چون این موس نداره، هی نمایشگر میپره. دیگه روزانه نویسی هفته دیگه رو نمی کنم. خیلی ازش گذشته. رفتیم و اومدیم... همین از...

    ادامه مطلب
  • ماموریت در پست

  • نیلوبلاگ

    سلام. صبح بارونی تون بخیر. البته یه مدته فکر میکنم اینجا رو همه از گوشه و کنار این دنیا (!) میخونن. پس الزاما الان برای همه صبح نیست و قطعا همه بارون نمی بینن. ولی خب، عادته دیگه. در هر حال روزتون بخی...

    ادامه مطلب
  • چاچا میرقصم

  • نیلوبلاگ

    سلام. شنبه تون بخیرقبل از ظهره. تقریبا بیست دقیقه به ساعت دوازده ظهر.ناهار چی دارین؟ من کتلت آورده ام.سه شنبه از اداره که رفتیم خونه، من رفتم فیزیوتراپی. مانی خواب بود تو ماشین. به زور بیدارش کردیم و مهدی بردش بالا. اینقدر خواب بود که بیدار نشد بره کلاس فوتبال. خب یکشنبه و سه شنبه چون از طرف مدرسه میره استخر خیلی خسته میشه. تازه از شش و نیم هم بیداره. دیگه ...

    ادامه مطلب
  • کوچکترین ستاره دریایی قلب من

  • نیلوبلاگ

    سلام. صبح یکشنبه تون بخیر.خوبین؟شکر خدامنم خوبم. مریضی ها رو توی دیروز جا گذاشتم. ولی چه حاااااااالی بودم.خب اینا رو ول کنین. بذارین اون کاره رو بگم.جونم براتون بگه که شما که دیگه منو سالهاست میشناسین. یه وقتایی بار بیشتر از خودم برمیدارم. یعنی اینجوری که همه کارها توی ذهنم خیلی آسونه و زود انجام میشه. بعد در عمل هم میخوام زود انجام بشه که این عجله ها گاها...

    ادامه مطلب
  • شمع در خرما + پی نوشت

  • نیلوبلاگ

    سلام صبح بخیر.آآآآآآآآآآآآآآآآ (این یعنی خمیازه بود!) اه اه اه بدم میاد اول صبح یارو دهنشو اندازه اسب آبی باز میکنه و خمیازه می کشه. کلللللل انرژی آدم رو میده به فنا!این دو روز پنجشنبه و جمعه قرار بود استراحت کنم. البته برنامه هام طوری نبود که بتونم استراحت کنم. چهارشنبه از ظهر مانی رو آوردم اداره. دوستم برد بهش ناهار داد و عصر رفتیم دنبال مهدی. مانی که دیگ...

    ادامه مطلب
  • خوابم میاد

  • نیلوبلاگ

    سلام. ساعت 11:18 پیش از ظهر دوشنبه تون بخیر!!!!!!!!!!اداره ام. تقریبا شاید یه ساعت باشه که رسیده ام اداره. دیروز عصر با تاکسی رفتم در اداره مهدی. پکیج خراب شده و آقاهه قرار بود بیاد درستش کنه. مهدی منو شهران پیاده کرد و خودش رفت خونه. رفتم بالا و لباسمو دراوردم. مامانم ساعت دو و سه به مانی تب بر داده بود. دیدم ولی بچه بی حاله.نشستم رو مبل، مامانم گفت: چرا ...

    ادامه مطلب
  • چه شیر تو شیریه + یادداشتهای امروز

  • نیلوبلاگ

    سلاااااااام صبح بخیراز اول هفته هی مخوام بنویسم و نمیشه. خوبین؟سه شنبه است. سه شنبه دیگه، عیده ان شاءالله. سال تحویل میشه. الهی دل همه خوش باشه.چهارشنبه پیش از اداره که رفتم خونه، واااااااای از ترافیک. واقعا دلم میخواست بزنم کنار و بخوابم. هفته پیش خیلی خوابم می اومد. مانی همونطور بی حال بود. یکی از دوستام از آمریکا یه داروی تقویتی آورده بود. یه قاشق بهش دا...

    ادامه مطلب
  • من حساب میکنم

  • نیلوبلاگ

    سلامعصر جمعه تون بخیرمن کرمانشاهم.خب یه سری عکسها رو گذاشتم اینستا. ولی آشتی باید بنویسه. خوبی اینستا اینه که اپلود کردن نمیخواد.سه شنبه ساعت یمربع به سه ا. اداره رفتم دنبال مهدی و پیش به سوی خونه. دیگع جمع و.جورهای اخر رو انجام دادیم و نون باگت خریدیم و اسم خدا رو اوردیم و راه افتادیم.بابا تو ماشین پسرخاله مجرد نشست، ما سه تا هم تو.ماشین خودمون.پسته و انجیر و میوه داشتیم که تو هردو ماشین گذاشتم و نسکافه هم بود.دیگه تو راه یه کم خوابیدم و یه کم اهنگ گوس کردیم و رقصیدم تا بالای اسداباد رسیدیم و شام کتلت و الویه خوردیم،حوالی ده رسیدیم کرمانشاه که همه شوکه شدند چون قرار نبود ما هم بریم.کللللی با دخترخاله ام لاو ترکوندیم.تا نصف شب نشستیم به حرف زدن و بعدش لالا.دخترخاله ام طبقه بالای مامانشه. همو...

    ادامه مطلب
  • برادر جان....

  • نیلوبلاگ

    دلم تنگه از این روزهای بی امیداز این شبگردیهای خسته و مایوساز این تکرار بیهوده دلم تنگههمیشه یک غم و یک درد و یک کابوسدلم خوش نیست غمگینم برادر جاناز این تکرار بی رویا و بی لبخندچه تنهایی غمگینی که غیر ازمنهمه خوشبخت و عاشق، عاشق و خرسندبه فردا دلخوشم شاید که با فرداطلوع خوب خوشبختی من باشهشب و با رنج تنهایی من سر کنشاید فردا روز عاشق شدن باشهدلم تنگه برادر جانبرادر جان دلم تنگه######جمعه غروب. بزرگراه صدر""""""""""'بازم خودمو گم میکنم تو کلمات ترانه و داریوش دلداریم میده.... ...

    ادامه مطلب
  • این روزها

  • نیلوبلاگ

    سلام. ظهر شما بخیر. دیگه حتما تا حالا ناهار خوردین. البته ماها که تو ایرانیم. وگرنه خارجی ها شاید تایم ناهارشون الان نباشه. رئیسم از صبح رفته ماموریت. منم تا همین الان داشتم کللللللی کار میکردم. یه دور هم با دوستم حرفم شد سر کار. که اصلا بهتره نگم سر چی بود. سر مسائل شخماتیکی کاری. بالاخره تونستم اینستای زعفرون رو روی گوشیم بریزم و اینستای آشتی رو روی تبلتم. یعنی ببینین چه همتی کردم من. که دیگه ازهیچ کدوم نیام بیرون. الان هیچ بهانه ای برای پست نذاشتن اینستا ندارم به جز اینکه مطلبی ندارم کلا!!!!!!! البته مال میزغذا که کلا تکلیفش معلومه. عکسها و تصاویر غذایی میذارم و زعفرون میفروشم. هرچند هنوز یه نفر هم سفارش نداده!!!!!!!!!! منتها به یه سری تو کرمانشاه فروختم قبلا که الان میخوان. باید مقداری ب...

    ادامه مطلب
  • کتابی در مورد دایره

  • نیلوبلاگ

    سلاااااااااام. صبح همگی بخیر و شادی صبح پنجشنبه تون بخیر باشه. میگم این رفیق وبلاگ نویستون بدقول نیست؟ مگه نگفت میام زود به زود مینویسم. حتی چند خط. پس چی شد؟ خب میدونین، یه وقتایی که حالش خوب نیست، ترجیح میده ننویسه و غمشو نریزه اینجا. واسه همین این هفته ننوشت. خب دیگه آدمیزاده. گاهی دلش میگیره، غصه میخوره و یا عین خیلی وقتای من، درد داره. چه میدونم، مثلا بار سنگین بلند کرده و کتفش کشیده شده. واسه همین نمی نویسه. خلاصه اینجوریا. عارضم خدمتتون که این چند ماه اخیر عین پارسال این موقع ها ـ و البته مثل خیلی وقتا ـ مسلسل وار چند اتفاق بزرگ افتاد که اعصاب عمومی رو حسابی خط خطی کرد. یکیش زلزله که دیگه تمومم نمیشه و تازه انگار خوشش اومده. مثلا دیروز کرمانشاه یکسسسسسسر لرزیده و دیشب یا امروز صبح هم ...

    ادامه مطلب
  • خداجون، ممنون که کنارمی

  • نیلوبلاگ

    سلام صبح یکشنبه تون بخیر. سلامت باشین و دلشاد. یه هفته است ننوشته ام. خب درگیر بودم و اوضاع روحیم و مشغله هام خیلی زیاد بود. و البته هست. ولی چند خطی فرصت و حوصله هست که بنویسم. یکشنبه که اون پست رو گذاشتم داغون بودم. تا چند روز همه اش گریه می کردم. حتی همون یکشنبه که با مهدی میرفتیم خونه، از خواب مانی تو ماشین استفاده کردیم و هردو دل سیر گریه کردیم. دست خودم نبود. خیلی ناآروم بودم. بعد با داداشم حرف زدم. آرومم کرد. گفت این ارتباط روحی شما بوده که باعث شده اون اینجوری بیاد جلوی نظرت. براش خیرات و فاتحه بده. و کلی از این حرفا که آرومم کرد. اینکه همه ما متعلق به یک خداییم و خدا ماها رو تو دنیای خودش فقط جابجا میکنه. مثل ماها که مثلا کارتمون رو از جیب مون میذاریم تو کیف مون. در هر حال اون کارت ...

    ادامه مطلب