یه وقتایی باید وقتی رسیدی خونه، خودتو بغل کنی و ناز کنی. بگی بیا ببرمت بیرون. بعد خودتو برداری و بزنی بیرون.
برف بیاد و تو محکمتر خودتو بغل کنی. اینقدر گرم باشی که سر شب زمستونی سردت نکنه و از خیسی برف روی شونه و موهات چندشت نشه. فکر کنی خودمم و خودم.
بیای سر خیابون دولت و پیاده گز کنی.
بری و بری و بری. دست در جیب، آشتی به بغل، بخوای بری کافه نان سر چهارراه پاسداران. بری داخل ولی فکر کنی باید بیرون باشی تو این هوا. قید قهوه ترک رو بزنی و بگی با خودم باشم بهتره.
خودتو گم کنی تو کوچه پس کوچه های خیابون دولت. نشناسی جایی رو. با خودت بگی گم که نمیشم. یه زن سی و نه ساله که گم نمیشه. و یادت بیاد همیشه وقتی میخوای تنها باشی، دلت میخواد جایی باشی که تا حالا نبودی.
**************
1
چون دیشب خیلی تو برف راه رفتم.
چون آروم شدم.
چون کاری رو کردم که دوست داشتم.
چون با خودم خلوت کردم.
برچسب:
نویسنده: هلیا کوشکی