الان، همین لحظه

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

سلام

ساعت پنج دقیقه به چهار بعدازظهره.

تا ظهر اداره نبودم.

از گرما در حال تلف شدن بودم که نزدیک ساعت دو رسیدم اداره.

  دو تا موضوع به شدت رو مخمه. یکی جریان زندایی که داره به جاهای مسخره میرسه. و کارم که تکلیفش معلوم نیست. دیروز مدیرعامل با بچه های اداری جلسه گذاشت. بدون مدیر و معاون. مدیر منابع انسانی که رفت. از بس مدیرعامل اذیتش کرد. معاون هم که دوست خودشه ذله شده. منتها مریضه و نیومده.

تو جلسه اصلا نگاش نکردم.

گفت که از واحد تدارکات ناراضیه. از منابع انسانی هم ناراضیه. ولی از خانم خبرچین تشکر کرد چون از نظر ایشون کارش رو خوب انجام میده. که خب معلومه.

پوزخند زدم.

یه تغییراتی در راهه. که معلوم نیست چیه.

این دو تا مساله که تو ذهنمه آزارم میده. الان کارم رو انجام دادم و پشت میزم نشستم. از رو موبایلم آهنگ «یارب» شهرام ناظری رو پلی کرده ام. همین الان، دستمو می کنم تو سرم و این دو تا مساله رو درمیارم بیرون و میندازم تو سطل آشغال. دیگه به هیچ کدوم فکر نمیکنم.

حتما سرم سبک تر میشه و دردش کمتر.

ناهار نخوردم امروز. خیلی گرمه. بد هم چاق شده ام. این روزها گرسنه هم که نیستم، بازم میخورم. و این نشانه خوبی نیست.

فعلا ببینم میتونم کم بخورم یا نه. حتما میتونم.

امروز یه کشو دیگه رو خالی کردم ببرم با خودم خونه. میخوام سبک باشم.

شهرام داره میخونه:

هجر دوست، بردم وه شرای مردن، ولی کس نمه زانی یعنی: هجر دوست، منو برد به وادی مردن، ولی کسی خبر نداره

یا حق

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 8:49
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها