یه روز شاد | بلاگ

یه روز شاد

تعرفه تبلیغات در سایت

سلام. صبح همگی به شادی و شادی و شادی

شنبه دیگه ای از راه رسیده. حال همه مون هم خوبه. باور هم می کنیم که حالمون خوبه. تمام قد هستیم و جلو میریم. میخوایم بهترینها رو  خودمون واسه خودمون رقم بزنیم.که خب البته خدا هم کمکمون می کنه چون خودش هم در قرآن میگه سرنوشت قومی رو عوض نمی کنم مگه اینکه خودش بخواد. حالا به اونجا هم میرسیم.

عرض کنم خدمتتون که یه مدت بود شنبه ها مثل سالها قبل نمی نوشتم. عزیزانی که از خیلی سال پیش همراهم هستند یادشونه که شنبه ها روز من بود. اصلا یه رسم خوشگل داشتیم به اسم گل قشنگ شنبه ها. که شنبه ها رو خوشگل می کردیم با کمک کردن به محک. هر شنبه، هزار تومن. بعدش کم کم با ستاره های دریایی نصیرآباد و بجنورد آشنا شدیم و ماهانه به حساب اونا گل ریختیم.

دیشب که خونه مادر مهدی بودم دلم عجیب هوای شنبه های قشنگ رو کرده بود. واسه اینکه یه شنبه قشنگ دیگه رو رقم بزنیم.

اگر از احوالات ما خواسته باشین خوبیم.

روز چهاشنبه با مامانم حرف میزدم که فهمیدم دو روزه که کمرش گرفته ولی به من هم نگفته. ظاهرا با زندایی رفته بوده بازار روز، بعد یکی از چرخهای چرخ دستیش کنده میشه. خانم همسایه میگه بذار شوهر من بیاره براتون بالا. صدای شوهره هم از تو پارکینگ میاد. مامانم به خاطر اینکه شوهر همسایه تو زحمت نیفته، خودش چرخ دستی رو با بارهای داخلش بلند میکنه و میاره بالا! (طبقه دوم هستند) میگه اصلا حواسم نبوده. بعد کم کم کمرش میگیره. منتها به من نمیگه که غصه نخورم!!! چون کاری هم ازم برنمی اومده.

خلاصه خیلی ناراحت شدم و بیشتر دلم از این می سوخت که چهل روزه هی داره می پزه و میخره و میاره و می شوره...

چهارشنبه عصر که رفتم خونه، اول فیلم «خانه ای در کوچه چهل و یکم» رو نگاه کردم و بعدش مانی گفت منو ببر بازی کنم. گفتم میخوام شام درست کنم. مهدی گفت شام میریم بیرون. راحت باش. اون موقع ساعت بیست دقیقه به هشت بود. خودم پریدم تو آشپزخونه و پیازداغ تفت دادم و گوشت ریختم توش و رب زدم و لوبیاها رو اضافه کردم واسه ناهار فردا. چون به مامانم گفته بودم واسه ناهار، مایه لوبیاپلو رو میارم. تازه بازم از رو نمیرفت، میگفت: حالم خوبه، بیایین ماکارونی درست کنم!

دیگه همون اولهای درست کردن مایه، مانی رو بردم پایین و بازی کرد و بعدش هم مهدی اومد رفتیم شام خوردیم و برگشتیم خونه.

صبح پنجشنبه پاشدم صبحانه خوردیم و بساط لوبیاپلو رو به راه کردم و گذاشتم حسابی بپزه. بعدش رفتم حموم و بیرون اومدم افتادم به جون گاز و آشپزخونه. فویلش رو عوض کردم و ظرفها رو جابجا کردم و با مانی رفتیم خونه مامانم. سر راه کدو و کشک خریدم واسه کشک کدو. یه گلدون هم داشتم که داداشم برام آورده بود. داده بودم مادر دوستم کرده بودش دو تا گلدون. یکیش و واسه مامانم اینا بردم. به مهدی هم گفتم اگه خواستی بیا، نخواستی هم تو خونه استراحت کن.

دم در مامانم اینا بابام رو دیدیم که از بانک برمیگشت. گفت دارم میرم بازار روز خرید کنم. گفتم بذار  من با ماشین ببرمت. گفت نمیخواد خودم میرم.

مامان و بابای من اخلاق های عجیبی دارند. بدشون میاد کسی با ماشین ببرتشون بازار روز!!!!!!!!!! میگن دو قدمه، خودمون میریم! هرچی هم توضیح میدی که پیاده روی شما درست، ولی ماشین برای جابجایی باره، گوش نمیدن!

دیگه بابام کمکم کرد و بارها رو بردیم بالا و دیدم بله، مامان خانم تو رختخوابه و البته حریفش نشده بودند رو تخت بخوابه. راضی هم نمیشد تخت رو بیارن تو هال. خلاصه خودسرهایی هستند در نوع خودشون بی نظیر.

زندایی هم بود. تعریف کرد که آره، دیشب کلی گریه کرده ام که یک ماهه تهرانم و مزاحم مامانت اینا هستم! تو دلم گفتم خب مگه مجبورت کرده ایم؟؟؟!!!

بعد گفت دخترخاله بزرگه (که دوستش بوده و ایشون رو برای دایی لقمه گرفته!) خونه عوض کرده. میخوام برم براش یه کادو کوچیک بخرم.

دیگه اینجانب جلو افتادم و رفتیم از همون مغازه روبروی بازار روز شهران واسش یه چیزی خرید و منم یه کم از شوینده فروشی (!) خرید داشتم واسه خونه خودم که خریدم و نون هم گرفتیم و برگشتیم خونه.

در خونه رو که باز کردیم، کی رو دیدیم؟ خانم همسایه پایینی. همونی که داداشش  مامانم اینا رو شست و پهن کرد!

زن بیچاره خودشو کشون کشون تا بالا کشونده بود و اومده بود به مامانم سر بزنه! ظاهرا چند روز پیشش مامانم داشته گلهای تو حیاط رو آب میداده که ایشون از تو پنجره به مامانم میگه: بیا اینجا! مامانم میگه باشه، حالا میام. کار دارم. بعد که مامان میخواسته بره بالا، می بینه در خونه رو باز کرده و منتظر مامانه. بعد مامانم میگه داداشت به ما فحش و فضیحت داد و اونم تعجب می کنه. چون گوشش سنگینه و ظاهرا اصلا در جریان ماجرا نبودده و خواب بوده اون روز. به مامانم اشاره می کنه که بیا بهش تلفن کنم و دعواش کنم. مامانم میگه نه بابا ولش کن. بعد چون این خانمه خیلی بامیه سبز دوست داره مامانم میگه برات بامیه بخرم؟ اونم میگه بخر. دیگه مامانم کمرش اونطوری میشه و نمیره که بخره. بعد اونم زنگ میزنه به مامانم که می فهمه کمرش ا ینجوری شده.

خب کسی از این زن بیچاره توقع نداره. خب ظاهرا دخترش هم روز قبل اومده بوده دم در و از پشت آیفون از بابام پرسیده که قبض مامانم کدومه؟ بابام هم گفته همون که اسم مامانت روشه! بعد دختره قبض رو برداشته و رفته بوده. آخه همیشه بابام قبض های مادره رو پرداخت میکرد و نهایت دختره به بابام کارت به کارت میکرد. این بار دختره توقع نداشته بابام قبض رو پرداخت نکنه!!!!!!!!!!!! بعد به بابام اس زده که متاسفم برای خودم و بابام!!!!!!! مامانم هم براش اس زده بود که: آره حق داری متاسف باشی. چون خیالت از پرستاری مادرت راحت بود و بابت یه پارکینگ داییت هرچی که لیاقت خودش بود بار ما کرد و تو هم وایسادی و تماشا کردی. ما انسانیت رو به پول پارکینگ نمی فروشیم.

زنیکه فکر میکنه همه نوکر در خونه باباشند و مثلا مامان من واسه ماشین تو پارکینگ اونا، به مامانش کمک میکرده.!

خلاصه مادره اومده بود به مامانم سر بزنه و بابام هم براش میوه آورده بود و داشت می خندوندش! اونم می خندید. منم رفتم و کلی تحویلش گرفتم. بعد دست به کار شدم و کشک کدو درست کردم و وقتی خواست بره گفتم نرو، من میخوام ناهار درست کنم. که گفت نه، حتما میرم. بعد طفلی کشون کشون رفت پایین.

منم کادوی زندایی واسه دخترخاله رو کادو کردم چون دخترخاله داشت می اومد دنبال زندایی. بعدش زندایی رفت. خاله هامم حرص میخوردند که مامانت از بس جلوی این دراز و کوتاه شد، اینجوری شد.

آموزشی پسردایی هم تموم شده و هر شب میاد خونه مامانم. مامانم میگفت هی به زندایی میگم پاشو واسه ناهار این بچه یه ساندویچی چیزی درست کن. اون گوشی رو بذار زمین و یه چیزی برای بچه درست کن. روزه نمیگیره، پادگان هم چیزی نمیدن بخوره. دیگه ببینید چیه که دختردایی کوچیکه حرص میخورده از دست مادره که بابا گوشی رو بذار زمین پاشو به عمه کمک کن!

خلاصه رفت و من خودم موندم به کمک کردن. ناهار همون کشک کدو رو درست کردم و خوابیدیم و عصر لوبیاپلو بار گذاشتم و پسردایی عصر از پادگان اومد و براش عدس پلو گرم کردم خورد. هنوز لوبیاپلو حاضر نشده بود. بعدش یه سر رفتم بیرون و یه عروسک آیرون من واسه مانی خریدم. چون شب قبل دندون جلوش (بالا) افتاده بود و مهدی بهش گفته بود دندونت رو بذار زیر بالش که فرشته برات هدیه بیاره.

دیگه غروب مهدی اومد و تصمیم بر این شد که مهدی و داداش بزرگه و پسردایی برن خونه ما و بازی کنند. منم پیش مامانم بمونم کمکش کنم. البته حرف مامانم نمیشدم و هی راه میرفت و می اومد تو آشپزخونه. گفتم مامان کاش زندایی می موند لااقل شنبه که من نبودم. کمکت میکرد. گفت نه بابا اشتی کمک که نمی کرد. بذار بره.

دیگه شب من و مانی و مامان و بابا موندیم و پسرها رفتند خونه ما. قبلش مهدی رختخواب من و مانی رو انداخت. بعد اومد مانی رو بغل کرد که براش قصه بگه قبل از رفتن. تا حواسشون به قصه بود و رفته بودند زیر پتو یه لحظه، فوری عروسک آیرون من رو گذاشتم زیر بالش مانی. چون بهش گفته بودیم اگرم سر جات نخوابی، فرشته میاد پیدات می کنه. بعد از یه کم، مانی عروسک رو پیدا کرد و کللللللللللی سورپرایز شد. اصلاباورش نمی شد.!!!!

خلاصه شب خوابیدیم و من دیگه پاشدم سحری خوردم که روزه بگیرم.

صبح پاشدم بساط صبحانه رو روبراه کردم و واسه ناهار قورمه سبزی بار گذاشتم. افتادم به جون گاز و آشپزخونه مامانم و شستم و تمیز کردم. یه گردگیری هم کردم و بعدش یه سر رفتم خرید بیرون و برگشتم. برنج رو دم انداختم. داداش کوچیکه و خانواده اش هم اومدند. زن داداشم هم روزه بود. مهدی اینا هم  از خونه ما برگشتند. حالا من یه لکه دیده بودم و نمیدونستم روزه م باطله یا نه. دیگه از چند جا پرسیدم و روزه رو حوالی ساعت سه شکستم. دلم هم سوخت.

عصرش مهدی و مانی رفتند خونه مادر مهدی و من موندم شام درست کردم. زن داداشم هی میگفت تو برو، من درست میکنم. منتها روزه بود و دلم نمی اومد. داداش کوچیکه هم وسیله سنگین بلند کرده بود و کمرش درد میکرد. وگرنه شام پختن رو واسه اون میذاشتم. دیگه مرغ بار گذاشتم و برنج خیس کردم. زنداداشم هم میوه شست و من دیگه رفتم خونه بابای مهدی.

شام خوردیم و کلللللللللی با دختر خواهرشوهرم بازی کردم. چقدر این دختر شیرینه. کلا دختر اصلا فازش با پسر فرق میکنه. چقدر  هم می خنده ماشاءالله. دو تا کش سر براش گرفته بودم که با زحمت بستم براش. نمیذاشت که. هی میخواست دستمو که روی موهاش بود، بگیره. اوجگل دختر!

دیگه اونا رفتند و خواهرشوهر کوچیکه هم شوهرش مریض بود و نیومده بود. برادرشوهرم هم نبود و شب خودمون خوابیدیم.

از ساعت چهار صبح هم بیدار شدم و مانی اییییییییینقدر لگدپرونی کرد که دل و روده ام اومد بیرون. بعدش هی خواب آشفته دیدم و بیدار شدم که صبح سنگین پاشدم.

امروز عصر هم مهدی با مامانش اینا میرن پیش وکیل. مانی هم خونه مامانش ایناست. منم میرم خونه مامانم که شامشون رو روبراه کنم و ناهار فرداشون رو. مامانم هی میگه نیا، من گفتم میام. داداشم هم دیروز داشت امکان سنجی میکرد برای مسافرت این چند روز!!!!!! من و مامان و بابام هم از قبل تصمیم گرفته بودیم که نریم!!!!!! دیگه هرگز حاضر نیستیم خانواده زندایی رو مفتی (از نظر هزینه و حمالی) ببریم مسافرت. همین که اینجان کافیه. حالا پنجشنبه همه اش به زندایی میگفتم تو پولتو جور کن، من برات خونه میگیرم. گفتم بذار پولو بیاره که خودم اگه شده دو روز مرخصی بگیرم، برم واسه شون خونه بگیرم مامانمو خلاص کنم!

******************

میگم، همین روحانی که من بهش رای دادم و براش تبلیغ کردم و ... اگه فردا تو خیابون ببینمش و برم جلوش و بگم من به فلان کار تو انتقاد دارم، همون جا منو میگیرن و می برن اونجا که عرب نی انداخت!!!!!!! بعد چه جوریه که روز روشن، روزی که داریم بر علیه یه دشمن خارجی و یه ظلم بیرون از مرزها راهپیمایی می کنیم، یه عده میان جلوی رئیس جمهورمملکت ـ منتخب اکثریت ملت ایران ـ شعار میدن: بنی صدر روحانی پیوندتان مبارک!!!!!!!!!!

جسارتا نیروهای امنیتی کجا تشریف دارند؟ مملکت قانون نداره؟ کسی نیست جلوی این هتاکها رو بگیره؟ یا طرف میاد جلوی علی مطهری ـ بازم نماینده مردم در مجلس ـ میگه: مرگ بر منافق، مرگ بر فتنه گر!!!!!!!!!!

بعد جلوی اسحاق جهانگیری ـ معاون اول رئیس جمهور منتخب ـ علنی شعار میدن: مرگ بر سازشکار!!!!!!

با کی سازش کرده؟ اینکه همه مون رو نمی ذارن جلوی توپ دشمنان خارجی، تو بهش میگی سازشکار؟ فردا جنگ بشه، تو میری می جنگی؟ تو جواب بچه های بی پدر و مادر رو میدی؟

یکی از چیزهایی که خیلی خوبه، «خجالته»

من میگم چطوریه که بنی صدر خائنه، خاتمی بده، هاشمی به درد نمیخورد، موسوی فتنه بود، روحانی هم مثل بنی صدره؟؟؟ جهانگیری هم بده، مطهری هم منافقه!!!

یه فکری به حال مملکت بکنیم. همه اینا از یک میلیون فیلتر رد میشن، بعد اینهمه هم صفات بد دارند!!!

شاید هم نه، شاید اینا بد نیستند. یه سری زیادی افسار گسیخته اند. راحت به منتخب اکثریت مردم فحش و فضیحت میدن. بارک الله که شماها اینقدر نکته سنجین. دشمن پشت مرزها کمین کرده. پشت مرز که چه عرض کنم. تا بیخ گوشمون تو پایتخت دم مجلس شورای اسلامی اومد و نوزده نفربی گناه  رو پرپر کرد. به قول اخبار خودمون هر روز یه عالمه گروه داعش داره دستگیر میشه. یعنی خطر اینقدر نزدیکه. بعد فکر تفرقه افکنی هستیم. اصلا حواسمون به بیرون مرزها هست؟ به اتحاد خیلی محکم آمریکا و پول خرج کردن های ترامپ دیوانه در عربستان نگاه کنیم. به اینکه قطر رو همین دیروز لای منگنه شدیدی گذاشته اند که از متحد شدن با ایران دست برداره.

صبح توییت محسن رضایی رو دیدم که نوشته بود حرکات عربستان عین صدامه قبل از حمله به ایران. این چیزها رو جدی بگیریم.

بااااااااابااااااااا، دشمن پشت همین مرزها در حال قشون کشی و جمع آوری ادوات جنگیه. الان راه انداختن جنگ و تفرقه داخلی به خدا صلاح نیست. چرا متوجه نیستیم؟ الان بیشتر از هر وقتی به ا تحاد و آرامش درونی نیاز داریم. روحانی هیچی. ما مگه نباید در شرایط حساس کنونی متحد باشیم؟ منی که کف جامعه هستم تنم از جنگ می لرزه. بعد شما عزیزان ارزشی چرا متوجه نیستین؟ واقعا چرا؟

معاون اطلاع رسانی دفتر رئیس جمهور دیشب گفت: به نظر شما، صهیونیست ها و داعش چقدر باید هزینه می کردند تا رسانه آمریکایی تیتر بزند: راهپیمایی روز قدس با شعار علیه روحانلی برگزار شد!!!!!!!!!!!!

دیگه پیام از این واضح تر من ندیدم.

خب از همون دیروز غروب تا الان «حامی روحانی ام » ترند اول جهان شد. حتی زمان انتخابات هم این ترند اول نشد. ولی مردم الان هم میخوان بگن که پشت رئیس جمهور هستند. چون به انتخابشون ایمان دارند و به هیییییچ عنوان نمیخوان جنگ بشه. گرگهای گرسنه و درنده پشت مرزها دارند پا به زمین می کوبند. اگه پشت همدیگر رو ول کنیم رخنه می کنند و همه رو تیکه پاره می کنند. اونوقت افتخاری نصیبمون نمیشه. جز زن و بچه های لت و پار و خانه های ویرانه... این حق ما نیست. آرامش  حق ماست.

درک کنیم...

...
نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : شنبه 3 تير 1396 ساعت: 16:05