آرامش حق ماست

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

سلام. صبح همگی بخیر و شادی. صبح خردادی گرمتون بخیر، شونزهمین روز مهمونی خدا بخیر.

وای که باورم نمیشه امروز تا همین الان تونستم مهمونش باشم. چند روزش رو کامل گرفتم و چند روزش رو یه کم آب و یکی دو لقمه وسطش خوردم. اونم واسه اینکه چشمام واقعا نمی دید. یکیش دیروز بود که تشنه ترین روز بودم. دو بار هر بارش چند ساعت از خونه بیرون بودم. حالا میگم براتون.

  چهارشنبه که نوشتم، دیگه نشد اینجا درست و حسابی بنویسم. اون اتفاق وحشتناک هم که افتاد. خب واقعا همه چند ساعت شوکه بودیم. من خودم وقتی داشتم تو تلگرام می خوندم ،شاخ درآورده بودم! ظهر دیگه تصمیم گرفتم برم مانی رو بیارم. نمیدونستم چی میشه. همه اش حس میکردم باید کنارم باشه. البته آوردن مانی تو اداره مشکلات خودشو داره. یه رییییییییییز حرف میزنه و هی باید بهش بگی یه کم آرومتر، ساکت، اینو نگو.....

همه چی رو  هم میخواد واسه همه تعریف کنه.

خلاصه دیگه مهدی میخواست عصرش زودتر بیاد پیش ما که نذاشتم. اصلا صلاح نبود سوار مترو بشه. اینجور وقتها بهتره جاهای شلوغ نباشیم. ما رفتیم دنبالش و برگشتیم خونه. حال من و مهدی خیلی بد بود. هم برای عزیزانی که کشته شده بودند بیگناه و هم برای اینکه اون دیوار ستبرگ امنیت شکسته شده بود. باور نمی کردیم پای این بی پدر و مادرها به ایران باز شده باشه. البته قطعا تو این چند سال حتما بارها و بارها سعی کرده بودند غلطهایی بکنند تو ایران ولی خب مامورین امنیتی مانع شده بودند. (الان دلواپسان میان به من فحش میدن که چطور الان هوای امنیتی ها رو دارین!!!!!!)

خلاصه دیگه رفتیم خونه و من تا شب حالم بد بود. اون روز قرار بود افطار من آش بپزم و با دو سه تا از بچه ها تو پارک افطار بخوریم. دو تا که نیومدند و دوتای دیگه هم کار پیش اومد. اولش گفتیم کنسل کنیم. من خودم وسایل رو بردم گذاشتم تو ماشین. گفتم اگه کسی اومد، باهم تو پارک بخوریم وگرنه خودم تو پارک افطار باز کنم. بالاخره هم دو تا از دوستام علیرغم مشغله شون یه ساعت پیشم اومدند و بیشتر اومده بودیم به هم دلداری بدیم. خب واقعا اتفاق بدی بود.

سرپایی یه کم آش ماست خوردیم و برگشتیم خونه مون. دوست شادم وسایل رو کمکم آورد خونه و بقیه آش ماست رو دادم واسه شوهرش برد. خیلی خوشش اومده بود.

یه عالمه آش دیگه هم مونده بود. بعدش شب من و مهدی خوابمون نمی برد. من به شدت احساس عدم امنیت می کردم. همه اش حس میکردم الان یکی از داعشی ها به زور وارد خونه میشه!!!!!!! هی فکر میکردم مانی رو ببرم بذارم تو کمد رختخوابها! شب بود و واقعا دیوونه شده بودم.

خلاصه اون شب به مرگ خوابیدم و صبح پاشدم اول خواستم هیچ جا نرم. بعد دیدم مانی از این هفته کلاسهای تابستونیش تو مدرسه شروع میشه و لباس خوب نداره. یه سر رفتم جنت آباد و سه دست تاپ و شلوارک براش خریدم و برگشتم. ناهار آماده کردم و دادم اینا خوردند و خودم خوابیدم. مهدی زودتر رفته بود برای جلسه خونه باباش اینا.

منم بقیه آش رو تو ظرف کشیدم واسه مادر دوستم بردم که هفته پیش خاک گلدونهامو عوض کرده بود. بعدش من و مانی رفتیم شهران. همه جا حرف این ماجرا بود. هرکی هم تحلیل خودشو داره. منم همه اش تو دلم دعا میکردم آرامش نصیب همه بشه. آرامش حق ماست.

عصرش رفتیم یه کم توت چیدیم و داداش کوچیکه و عهد و عیالش هم بودند. برگشتیم و سر راه نون بربری تازه خریدیم. من و زنداداشم و داداش بزرگه روزه بودیم. افطار کردیم و مهدی رسید و شام خوردیم و برگشتیم خونه مون.

بازم من حالم بد بود و هی به مهدی میگفتم باید قفل خونه رو عوض کنیم. اونم می خ ندید میگفت آخه داعش چطوری میاد اینجا و صاف از چهار طبقه میاد بالا!!!!!!!! گفتم به هر حال نمیدونیم چی میشه. ما باید حریم خودمونو امن کنیم.

لعنت به پدر و مادرت داعش که همه رو ریختی به هم.

جمعه صبح پاشدیم و من افتادم به جون آشپزخونه و حموم هم رفتم و البته قبلش با مهدی  و مانی رفتیم یه سری خرید کلی واسه خونه کردیم و بعدش دو ساعتی من تو آشپرخونه بودم. از جمله اینکه دو سه کیلو توت فرنگی رو دم چینی کردم و شکر پاشیدم و گذاشتم تو یخچال که شنبه مرباش کنم.

بعدش ناهار واسه اینا چیزبرگر درست کردم و خودم رفتم خوابیدم. عصر پاشدم حاضر شدیم رفتیم خونه پدر مهدی.

خواهر اول و سومی مهدی با شوهرهاشون هفته پیش رفته بودند ترکیه. جالب اینکه قبل از اینکه برن، من به خواهر کوچیکه اش گفتم دکتر واسه مانی کفش طبی نوشته. چون با خودم فکر کردم نکنه برای مانی کفش بیارن.

رفتیم دیدیم بله، برای مانی سوغاتی کفش آورده اند!!!!! واقعا داشتم شاخ درمیاوردم. به خواهربزرگه مهدی گفتم: مانی باید کفش طبی بپوشه! من به خواهرت هم گفتم.

کلا آدم رو به هیچی حساب نمی کنند. یه کفش کالج هم به سفارش مهدی آورده بودن که هر کاری کردیم پولشو نگرفتند. برای منم یه کیف پول. که البته من بابت هیچ کدوم هییییچ توقعی از کسی ندارم. چون دلار گرونه و هرکی پول جمع میکنه که خودش بره سفر خوش بگذرونه. دلیل نداره واسه همه سوغات بیاره.

حالا مهدی دیشب میگفت که فکر کرده برای من چیزی نیاورده اند و خواسته به مادرش بگه!!!!!!! گفتم مگه ما از مردم طلبکاریم؟

البته من بحث کفش مانی رو به مهدی هم نگفتم. چون اونا محبت کرده بودند و جالب برام این بود که بار قبل هم واسه مانی کفش سیاه آورده بودند و این بار هم کفش سیاه. ولی خب من بهشون نگفتم که کفش سیاه دوست ندارم واسه بچه. کلا از رنگ مشکی بدم میاد. به هر حال هدیه است. خودشون عاشق رنگ سیاهند. من بدم میاد.

در هر حال دستشون درد نکنه. پای مانی که نمیشه کرد. چون بزرگه و باید هم طبی بپوشه. کفش طبی هاش ان شاءالله اول تیر حاضر میشه. حالا این کفشاشم میذارم واسه عید.

دیگه جمعه هم تولد خواهر وسطی مهدی بود و ماد رمهدی سنگ تموم گذاشته بود. فسنجون و لوبیاپلو درست کرده بود و پدر مهدی هم حلیم خریده بود و ما هم کیک خریده بودیم.

بعدش خوابیدیم و صبح من و خواهروسطی مهدی پاشدیم سحری خوردیم و خوابیدیم.

صبح مهدی رو بردم گذاشتم در اداره و ماشین رو آوردم در اداره خودمون. بعدش با مانی رفتیم سنجش برای کلاس اول. همون غربالگری.

واااااااای پوستم کنده شد. گفته بودند ساعت هشت بیاییم که من راس هشت اونجا بودیم و دیدم پونزده نفر جلوی ما هستند! تا یازده علاف بودیم. گوش سنجی و چشم سنجی (!))) و سوال و جواب و تشکیل پرونده. تازه ساعت یازده کارمون تموم شد و باید میرفتیم یه جا دیگه که دکتر هم ببینیه. کاشکی اسنپ میگرفتم هی گفتم نزدیکه و البته بلد نبودم. ولی رو آدرس هم از راننده ها پرسیدم گفتند نزدیکه! یه عاااااالمه با مانی راه رفتیم تو گرما. من دیگه از تشنگی هلاک شده بودم. آخرش دکتر در حد یه دقیقه معاینه کرد و ممهر کرد! خب بابا، دکتر رو ببرین تو مرکز سنجش! چرا اینقدر مردم آزارین شماها!

بعدش برگشتیم مانی رو گذاشتم مهد و خودم برگشتم اداره. ساعت یک بابت خرید و ماموریت مجبور شدم با همکارم بریم ساختمون آلومینیوم. دیگه وقتی برگشتیم ، زبونم عین چوب خشک شده بود!

عصر رفتیم خونه و از تشنگی واقعا داشتم هلاک میشدم. خوابم برد و چشم باز کردم دیدم هوا هنوز روشنه. گفتم حتما ساعت هفته.

نگاه کردم دیدم هشت و ربعه! پریدم رو کتری و چای گذاشتم و استانبولی هم درست کردم چون هیچی مثل اون زود حاضر نمیشه. قابلمه توت فرنگی و شکر هم گذاشتم رو گاز. افطار شد یه عالمه چای و آب خوردم و کاشکی اینایی که آدم میخوره نره تو شکم. چون من از دهن تشنه ام.

مهدی هم واسم آب پرتقال و چی چی نارگیل و حلیم خریده بود.

ساعت نه و خرده ا ی هم پاشد و قیمه پلو گرم کردم و خوردیم با استانبولی و دوش گرفتم  و نماز و لالا....

بازم دیشب ترس برم داشته بود.

**********************************

خطاب به یه سری از دوستان میخوام بنویسم:

سی و هشت سال پیش انقلاب شد و همممممه مردم ـ دقت کنین همه مردم ـ اون تغییر و رقم زدند. به خاطر جو انقلابی که در هر انقلابی حاکم میشه، خب روحیه انقلابی خیلی بالا بود. متاسفانه یه مدت بعدش جنگ شد و همین مساله روحیه انقلابی رو دو  چندان کرد. بدبختی این بود که از همون سالهای اول انقلاب یه سری خودشون رو صاحب انقلاب و «خودی» می دونستند و بقیه رو «بیگانه». بعد به اون بیگانه ها لقب « ایادی استکبار» و «وطن فروش». ملاکشون هم چیزهای مسخره. مثلا چادی نبودن، ریشو نبودن، الکی ظاهر مومن درست نکردن. شما یادتونه یه سری گزینشهای ادارات چقدر سخت بود. همین بین مردم ایران فاصله انداخت. در حالی که بودند کسانی که ریش میزدند ولی رفتند جبهه. خانمهای مانتویی بودند که شاید حجاب محکمی هم نداشتند ولی پشت جبهه کمک می کردند.

هیچ کدوم از کسانی که از منظر «خودی» ها، وطن فروش بودند، هرگز آرزو نکردند یه بیگانه وارد کشور بشه.

ولی اون تفکر مسموم تا امروز در بعضی از آدمها مونده. اینکه «ماااااااااا» نسل انقلابی برتریم. شماها چه میدونید؟ شماها اهل موسیقی و ماهواره این. شماها مثل ما فکر نمی کنین، شماها نمازتون قبول نیست چون لاک می زنین و .... همین دلایلی که باعث شده مردم بین شون تفرقه بیفته.

وقتی بحث اصلاح طلبها سال 76 مطرح شد، بهانه خوبی بود که خاتمی و طرفدارهاش رو وطن فروش و اب به آسیاب دشمن بریز جلوه بدن. مردم رو دو دسته کردند. تو این دو دسته کردن، هاشمی  هم رفت جز اصلاح طلبها، دیگه مردم یا اینوری بودند یا اونوری. ولی ولی ولی هیچ کدوم از مردم تجاوز به خاک رو نمی خواستند.

این خیلی خیلی خیلی مسخره و احمقانه است که کسی فکر کنه اصلاح طلبها عاشق پوتینهای آمریکا و داعش و بیگانه اند که بیاد تو خاک ایران. برعکسشم مسخره است. اگه اصلاح طلبها میگن اگه جنگ نباشه بهتره، به این معنی نیست که از امنیت بدشون بیاد.

«بین پلیس ضد شورش که بین راهپیمایی کنندگان سکوت گاز اشک آور میندازه فرق هست با اونی که از جونش میگذره و میره بمب خنثی می کنه.

دوست عزیز ! چرا فکر میکنی همه اینا یکیه؟ کسی که تو کمر پیرمرد باتوم می کشه بابت اینکه راهپیمایی سکوت میکنه با اونی که جلوی داعش اسلحه میکشه خیلی فرق میکنه. چرا فکر میکنی تو جز امنیتی های با وجدان و از جان گذشته برای این مملکتی، و ماها جز لخت پتی های بی غیرت که جون جنگیدن نداریم!!!!!!

مشکلت بحثهای انتخاباته؟ میگم برات. در جریان انتخابات ما جناح اصلاح طلب گفتیم: «بهتره اگه میشه مذاکره کرد، دیگه گزینه جنگ رو میز نباشه.» این کجاش بوی وطن فروشی میداد؟ این کجاش اجر سرباز وطن رو زایل می کنه؟ به خدا زشته این طرز تفکر. چرا هرکی مثل شما فکر نکنه، تا درک اسفل پایین می برینش؟

هرچی بیشتر خودتون رو دست بالا میگیرین، فاصله تون با بقیه بیشتر میشه، تفرقه پررنگ میشه و داعش و صد تا دشمن بدتراز داعش خارجی بل میگیرند و سواستفاده می کنند. برای داعش که میاد تو مردم رگبار می بنده، اصلاح طلب  اصول گرا فرق نداره. اون براش فرق نمیکنه. اون فقط میخواد از هر سوراخی وارد بشه و ایرانی بکشه.

ما اصلاح طلبها اهل جنگ نیستیم. اگه بودیم تو همین جریان زبونمون دراز بود که «سالهاست جوونها و هزینه گزافی داره بیرون مرزها برای مبارزه با داعش صرف میشه و استدلالتون هم اینه که جنگ به داخل مرزها کشیده نشه. پس چی شد؟ چرا سر و کله داعش اینجا پیدا شد؟»
ولی ما اینا رو نمی گیم. چون شعور داریم. چون می فهمیم که داعش توسط خیلی از کشورها حمایت میشه. که تازه اون همه انرژی و پول و جون صرف شده اون ور مرزها، بعد از سالها اولین عملیات تو انجام شده. اگه نمیشد پس چی میشد.

بازم خدا قوت میگیم به نیروهای امینتی که شب و روز ندارند. که جونشون کف دستشونه. که اگه اونا نباشند داعش همه مونو می کنه تو گونی.

ولی اینا فرق میکنه با این سیاست که بابت اعدام و زندان یک عالم شیعی در عربستان، ماها از دیوار عربستان بالا بریم.

«حفظ امنیت» اولویت اول و آخر ما و شماست. ولی راه های رسیدن بهش متفاوته. ما گفتیم ازدیوار بالا نمی رفتین که اون همه هزینه نمیدادیم بابتش. منتها یه سری عاشق این هیجانات و آرتیست بازی اند. مگه کشور وزارت امور خارجه نداره؟ مگه رهبر نداره؟ مگه صاحاب نداره که از دیوار بالا میرین؟ کی به شماها اختیار داده؟ هزینه اش رو یه ملت باید پرداخت کنند.

بین اینا فرق هست. هم ما و هم شما بهتره زبونمون رو سر دشمن دراز باشه.

من بازم میگم دست به دست هم بدیم. تفرقه نندازیم. یه بحثی هست که اصلا از وقتی حماس اسرائیل رو به رسمیت شناخته، اعراب دشمنی آنچنانی با اسراییل ندارند و از اونجا که یه دیوونه تو آمریکا رئیس جمهوره، و به نفع چند قدرت دیگه هم هست که همیشه خاورمیانه بحرانی باشه، ممکنه بخوان جنگ ایران و عربستان رو راه بندازند.

ما عاقل باشیم. جنگ خییییییییییلی هزینه داره. همین الان خرداد به خرداد همه یاد خرمشهر می افتیم. هنوز آباد نشده. چرا بازم کشور به فنا بره.

تجاوز با تدافع فرق داره. اگه بهمون تجاوز بشه قطعا ماهم جواب کوبنده میدیم. ولی تو دام یه دیوونه مثل ترامپ نیفتیم که هفته قبل اومد عربستان و منطقه آشفته شد و بعد هم اون اتفاق تو تهران افتاد.

به هوش باشیم. عاقلانه رفتار کنیم و دفاع کنیم و اگه مجبور شدیم بجنگیم.

هدف همه « حفظ امنیت ملی» هست. که اونم فقط با وحدت درست میشه. وحدت هم زمانیه که همدیگر رو قضاوت نکنیم. شیعه و سنی و چادری و مانتویی و ریشو و بی ریش همه ایرانی هستیم.

یا حق

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 12:45
برچسب‌ها :