اینجوریاس

ساخت وبلاگ

سلام. ظهر سه شنبه تون بخیر.

خدا رو شکر به خاطر امروز. پنج تا کمیسیون نوشتم دیروز. امروز هر پنج تاش تایید شد توی جلسه. یه قرارداد هم کنارش بود که اونم تایید شد. (درست حدس زدین. من خیلی زرنگم. خیلی خیلی)

 یه مدته به این فکر میکردم که کلا چرا می نویسم اینجا؟ بعد برگشتم به زمانی که شروع کردم به وبلاگ نویسی. خب من وبلاگ نویسی رو همیشه خیلی دوست داشتم. کسانی که روزانه می نویسن، مخاطبهای خودشون رو دارن. منم دوست داشتم روزانه نویسی کنم. فکرش رو هم بیشتر یه خانم توی سرم انداخت. فکر کنم وبلاگش این بود که وبلاگ یه زن کارمند متاهل و ... یه همچین چیزی. یه مدل سالاد کلم توپی هم درست میکرد و یادمه گاهی با پدرش میرفت بازار روز خرید میکرد. یعنی نوع نوشتنش که خیلی ساده بود به سرم انداخت که منم بنویسم.

بعدش خب مخاطبینم زیاد شد. شما عزیزان خیلی هاتون از همون اول باهام همراه هستین تا الان.

خب زندگیم اون سالها خیلی فراز و فرود داشت. مانی رو هنوز نذاشته بودیم مهد و آواره این ور و اونور بودیم. رابطه منو مهدی هم در بدترین جای خودش بود. دائم دعوا و اعصاب خردی، خودمم سر کار یه مدت اذیت میشدم. همه اینا باعث میشد اسپاسم بدن داشته باشم و بخوام برم دکتر و فیزیوتراپی. خب دو بار هم بیکاری مهدی بهش اضافه شد و دیگه ببینین چه خبر بود.

همه این سالها سعی کردم خودم باشم و هرچی بیشتر گذشت دیدم باید خودمو خیلی بیشتر از اینا دوست داشته باشم. باید خیلی به خودم سرویس بدم و ....

شما عزیزان هم همیشه راهنماییم می کردین.

این چند روز داشتم به این موضوع فکر میکردم که منتقدین من، (حالا یا از سر دلسوزی یا از سر غیردلسوزی) دو دسته هستند. یه سری میان میگن: تو خیلی به خودت ستم می کنی و نباید اینقدر خودتو اذیت کنی به خاطر دیگران و یه کم فکر خودت باش.

سری دوم میان میگن: تو فکر کردی خیلی زرنگی و از خودت تعریف میکنی و همه اش میخوای بگی کارهات خیلی شاقه. در حالی که ما اینهمه زن شاغل داریم که از تو خیلی بیشتر کار می کنن.

پاسخ هر دو گروه رو به خودشون داده ام. اگر هم جایی حس کرده ام باید رفتارمو اصلاح کنم، این کار رو کرده ام.

چیزی که بهش فکر میکنم اینه که خب من برای دل خودم اینجا می نویسم. بعضی از شما عزیزان همیشه بهم لطف دارین. من نیاز به تعریف و تمجید ندارم. ولی شماها مهربونین و مهربونی تون رو بهم میرسونین.

ولی یه وقتایی هم فکر میکنم خب کلا چرا یه نفر باید بیاد سیر تا پیاز زندگی شو بگه؟ به یه روزانه ساده بسنده کنه. مثلایه نمونه، همون بحث نماز در مسجد. یه جا دلم خواست و رفتم مسجد نماز خوندم. از توی خود مسجد، تا همین جا، یه سری موضع گرفتند که فلان و بهمان.

اینکه انتقاد کنیم و مثلا من ببینم (مثلا میگم) نرگس (یلدانامه) داره یه اشتباهی می کنه. مثلا زیادی به اطرافیانش سرویس میده. من نوعی (آشتی) با خودم توی دل خودم میگم فلانی چقدر به اطرافیانش سرویس میده. ولی تا خود نرگس نخواد و اذیت نشه، هرگز بهش چیزی نمیگم. حالا اسم نرگس رو آوردم چون دختر با جنبه ایه و میدونم که ناراحت نمیشه اسمشو آوردم. چون در کل هم من فقط من باب مثال اینو گفتم.

یعنی خودم تا کسی ازم نظر نخواد نظر نمیدم. مثلا همین دو هفته پیش که تصمیم گرفتم برم باشگاه، یه دوستی دارم که همکارمه. تپله. در حد پیشنهاد بهش گفتم بیا بریم. وقتی هم یکی دو جلسه رفتم بهش گفتم حالم خیلی خوبه. بیا بریم. بعد دیدم واقعا تمایل نداره. هی بهانه آورد که گرونه، بعد گفت نزدیک خونه بهتره. بعد گفت دوست ندارم و ... دیدم نمیخواد بیاد. گفتم آشتی، تو پیشنهادتو دادی. خواست میاد، نخواست نمیاد.

حتی در خصوص محبت کردن هم خیلی جلوی خودمو میگیرم تازگیا. تا کسی نخواد بهش محبت نمی کنم. اول باید درخواستی باشه که آدم کار انجام بده.

بحثم اینه که روزانه نویسی حالمو خوب می کنه. با شماها حرف زدن خوبه. ولی نمیدونم. شاید من زیاد حوصله ندارم مثل قبل. شاید کارم خیلی زیاده و فرصتم کم شده.

فعلا می نویسم و به نوشتن ادامه میدم. اینا رو نمیگم که بیایین بگین تو رو خدا بنویس! خب یه پست هایی (ولو کم) توی اینستا میذارم. اینجا هم درش بازه فعلا.

##########

بالایی ها رو توی اداره نوشتم.الان خونه ام.

لمیدم روی مبل. پاشم کم کم.

شام داریم. از قورمه سبزی دیشب.

پاشم به کار هام برسم.

یا حق

...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 13:42

close
تبلیغات در اینترنت