شیر تو شیر

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

سلام. صبح همگی بخیر و سلامتی و برکت.

  یعنی خوشم میاد از اینکه هیجان خون مون یه لحظه هم فروکش نمیکنه. یا زیر زمین می لرزه یا هوا پره از سرب و دوده، یا تظاهرات میشه، حالا شما چی میگین؟ به نظرتون گزینه بعدی چیه؟ من میگم شاید خشکسالی!!!!!!!

همه اینا باعث شده که دیگه هیچی هیجان نداشته باشه و فکر کنیم زندگی همینه دیگه. من که خودم بابت زلزله دیگه ککم هم نمیگزه.

چه شیر تو شیری شده!

متاسفانه فاصله نوشته هام زیاد شده. اداره هم کارهاش یه وقتایی پشت سر همه، نمیشه آدم بشینه دو کلوم بحرفه. و البته که من با پنج نفر دیگه تو یه اتاقم و خیلی نمیشه تایپ کنم. حالا اگرم کم بنویسم، سعی میکنم دیگه هفته ای دو سه بار حتما بنویسم.

امیداورم همگی خوب باشین. کسی اذیت و گرفتار نشده باشه.

این آلودگی هوا و تعطیلی مدارس، برنامه مادرهای کارمند رو بهم میریزه. خب بچه ها رو باید کجا بذارن.

ما پنجشنبه طبق عادت همیشگی رفتیم خونه مامانم. شب هم بودیم. مامانم دوباره اذیت شده سر نشتی دریچه قلبش.

یعنی به شدت اضطراب میگیره. پنجشنبه داداش بزرگه ام هی گفت یه جا جمع بشیم بازی کنیم شب. بریم خونه آشتی اینا. گفتم من حرفی ندارم. چند بار هم گفت اگه مشکلی داری بگو. خب من چی بگم؟ تو وقتی همه رو خونه ما دعوت می کنی، من چی بگم؟ البته تا اینجاش مشکلی نبود. پسردایی هم رفته خونه ای که گرفته اند. منتها روزی چند بار پیام میده به داداشم که دلم براتون تنگ شده. داداشم هم گفت پنجشنبه بیا پیش مون. اونم از پادگان اومدخونه مامان اینا. ظهر بازی استقلال بود و جمعیت هم استقلالی بودن به جز بابام و مهدی و مانی. البته مانی اونجا طرفدار استقلال بود تحت جو!

دیگه عصر من و مهدی و داداش بزرگه و پسرخاله مجرد و پسردایی یه سر رفتیم هایپر. بعدش رفتیم جنت اباد برای مانی یه کیف سبک خریدم.

مهدی چند وقته دوباره ایرادگیری و تهاجمش نسبت بهم زیاد شده. تو ماشین هم داداشم با صدای بلند اهنگ گذاشته بود و پسرها داشتند می رقصیدند. مهدی کلافه شده بود. بعد زیر لب بهم میگفت: اگه من اینجوری رانندگی کنم یا آهنگ بذارم، پدرمو درمیاری!

ای بدبخت به آشتی.

دیگه برگشتیم خونه و خاله شام درست کرده بود. این چند مدت که حال مامانم بده و خاله هم خونه اش طبقه هشتم یه برجه، از بعد از زلزله نذاشته خاله بره خونه اش. وضعیت اعصاب مامانم داغونه. حرف نمیزنه و یه گوشه ای می شینه. روز بازی استقلالم هرچی بهش میگفتیم بیا بازی رو ببین، تو اتاق بود و در رو بسته بود.

دیگه شام خوردیم و پسرخاله کوچیکه هم با خانمش اومد و جمع مون جمع بود. فقط مریضی مامان اعصابمونو ریخته بود بهم. کلا روحیه اش زیر صفره و البته بابت مریضیش به شدت اضطراب و تپش قلب داره. ضربان قلبش مرتب نمیزنه. خب داره دواهاشم میخوره. دکترشم قبول داره ولی خب، این زلزله های اخیر، کلا بهم ریختتش.

دیگه بعد از شام بحث رفتن شد. که پسرها برن خونه ما بازی کنن. مانی خودشو کوبید زمین که منم میخوام پیش بابا باشم. این یعنی منم برم. راستش اولش من خواستم برم. منتها مامانم یواش به خاله گفته بود کاشکی آشتی شب پیشم بمونه.

خب واقعا هم صلاح نبود مامان اینا بدون ماشین و تنها بمونن. هم اینکه به هر حال خطر زلزله هنوز کامل رفع نشده بود و لااقل خوفش تو تن مون بود. هم اینکه با وضعیت مریضی مامان، لااقل من پیشش می موندم.

مونده بودم چه کار کنم. از یه طرف مانی میخواست بامهدی بره، مهدی هم میخواست من باهاشون برم. البته حرف که نمیزنه اینجور وقتا. فقط حالت هجومی به خودش میگیره.

راستش اونجا اونا داشتند برای تفریح میرفتند. من اولویتم مادرم بود که مریض بود. که غیرمستقیم گفته بود دلش میخواد من پیشش بمونم.

خلاصه داداش بزرگه پیشنهاد داد که برن پی اس فور رو از خونه ما بیارن خونه خاله کوچیکه که هم نزدیک باشیم، هم نخوان همه تا اونجا برن. دم دست هم باشیم.

اما ظاهرا این مساله برای مهدی غیرقابل هضم بود. حالا میگم چرا.

خلاصه مهدی رفت پی اس فور رو آورد و همه پسرها رفتند خونه خاله کوچیکه که تا صبح بازی کنن. اونا که رفتند، یه کم بعدش حالا مامانم بد شد. همه اش ضربان قلبش نامنظم بود و به شدت تپش داشت. یه کم آرومش کردیم و خاله فشارشو گرفت. وایسادیم تا خوابش ببره. بعدش خوابیدیم.

فردا صبحش که جمعه بود مهدی زنگید که بیا دنبالم بریم خونه مون.

رفتم بازار روز شهران یه کم شوینده خریدم و رفتم دنبال مهدی و سه تایی رفتیم خونه. سر راه اول گفتم کباب تابه ای درست کنم بعد زنگیدم به دوستم که دلمه برای فروش داره. دیگه رفتم ازش شیره انگور گرفتم و یه کیلو هم دلمه. اومدیم خونه و مهدی رفت سلمونی. منم اومدم افتادم به جون خونه. خریدها رو جابجا کردم و فویل گاز رو عوض کردم و چاشنی درست کردم ریختم رو دلمه. گذاشتم رو شعله کم دم بکشه.

بعد مهدی اومد و غذا آوردم. اخماشو کردم تو هم که تو گفتی کباب تابه ای درست می کنی؟!! گفتم خب خودت دیدی سفارش دلمه دادم.

دیگه هیچی نگفت. چند تا دونه به زور خورد و کشید کنار.

حالا یه چیزی بگم بخندین. مهدی عااااااااااااشق دلمه است. حالا شاید مزه شو دوست نداشت، یا رو مودش نبود یا هرچی.

خودم ولی خیلی خوشم اومد. هی میخوردم. هی میخورم. آخه ریز پیچیده بود، خوش خوراک بود.

دیگه جمع کردم و یه چرتی هم زدم و عصر رفتیم خونه مادر مهدی.

خلاصه شنبه صبح اومدیم اداره و فهمیدیم مادر معاون مون فوت کرده. خیلی یک دفعه. صبح بیمارستان بوده و همونجا فوت کرده بود. خودشونم خیلی غافلگیر شده بودند. سنش زیاد بود البته. دیگه ظهر شد و خبر دادند همون موقع بریم خاکسپاری. دیگه هول هولی اسنپ گرفتیمو رفتیم. من به مهدی پیام دادم که رفتم بهشت زهرا. گفتم خبر داشته باشه. شاید اتفاقی برام افتاد، بدونه.

خلاصه گفت باید تلفنی بهم میگفتی که رفتی!!!!!! گفتم درگیر اسنپ  گرفتن بودم. بعد گفت میدونم اولویت اول تو نیستم!!!!!!!!!! چون شب جمعه نیومدی پیش ما! قرار بود تو این روزهای بحرانی پیش هم باشیم! گفتم خب اینقدر بحرانی نبود که شماها رفتین دنبال تفریح و بازی. گفت داداشت خودش همه رو دعوت کرد. بعد نمیدونم چرا مکان عوض شد. گفتم: چون خونه خاله نزدیکتره به خونه مامان. بعد گفت باور نمی کنم مامانت مریض باشه و نیازی به تو داشته باشه و تو اونو به من ترجیح دادی و .......... اووووف از این حرفا. دیگه همین حرفای این مدلی.

منم دنبال اثبات خودم به مهدی یا کس دیگه ای نیستم. الانم این یکی دو روزه دارم با دخترخاله ها رایزنی می کنم که مامان رو بفرستم کرمانشاه. اول قرار بود با بابا بره ولی دیگه تعطیلی مدارس برای آلودگی هوا، برنامه های مدرسه بابا رو بهم ریخت و نشد برن.

حالا توکل به خدا.

فعلا که از دیروز مامانم رفته خونه خاله. خاله بازیه دیگه! با خودشم حرف زدم راضیه که بره کرمانشاه. توکل به خدا

دیگه شنبه عصر خونه مادر مهدی بودیم و با خواهرشوهر وسطی نشستیم فیلم یه حبه قند رو دیدیم. درسته چند بار دیدمش ولی دیدنش بهم آرامش میده. بعد هم شام و لالا.

دیروزم اومدیم اداره. عصر فهمیدیم مدارس امروزم تعطیله. ابتدایی البته. عصر با مهدی رفتیم خونه مادر مهدی. مانی رو برداشتیم و برگشتیم خونه خودمون. سر راه فیله مرغ خریدیم و شام جوجه چینی درست کردم. یه کم خوراک برای امروز خودم. بعدشم پریدم تو حموم و بعدش شام و لالا. امروزم مهدی نرفت اداره و موند پیش مانی.

چه خنده دار که پیام رئیس جمهور رو کانال شش گذاشت دیشب!!!!! مثلا طرف بالاترین مقام اجرایی کشوره ها! اگرم قرار باشه کسی این اوضاع رو آروم کنه، ایشونه.

من الان قصدم طرفدای از شخص روحانی نیست. مردم خیلی برام بیشتر اهمیت دارن. مردم و امنیت و زندگی شون. یه شورش بی سره. که اصلا معلوم نیست سرش کجاست، تهش کجاست. البته سرش که از مشهد شروع شد. ولی شعارها ـ طبق برنامه ریزی های اولیه (!) ـ فقط به دولت ختم نشد و از دولت عبور کرد. کاشکی وقتی میخوایم یه کاری انجام بدیم، برآورد کنیم ممکنه رشته کار از دستمون در بره. اونوقت حساب کنیم ممکنه تا کجا پیش بره.

مطالبات ظاهرا اقتصادیه. قطعا من هرگز شرایط اقتصادی حاضر رو تایید نمی کنم. خودم زندگی راحتی ندارم. ولی اوضاع اینجوری هم نبود که قرار باشه شورش بشه. زمان هشت سال داداشمون، بنزین صد تومن بود که شد چهارصدو بعد هشتصد و بعد هزار!!!!!!!!! یادتونه که چه تورم افسار گسیخته ای بود. اون زمان چرا کسی تحت فشار نبود که بخواد شورش کنه؟

الان چی محرک و شروع کننده بود که یه دفعه سر زخم باز شد؟ وگرنه تخم مرغ هم که بابت مریضی مرغها گرون شد. بازم میگم. اوضاع اونجوری نبود که بگیم الان بابت شرایط الان یه دفعه ترکید. و البته به نظرم یکی از چیزهایی که تیر خلاص رو زد، اعلام بودجه از طرف رئیس جمهور بود. سی و نه سال اینجوری بودجه میشد ولی امسال روحانی اومد ریز به ریز بودجه رو شفاف سازی کرد. همین برای مردم یه کم غیر قابل هضم بود.

به هر حال من امیدوارم همه چی ختم به خیر بشه. این افرادی که تو خیابون هستند، نه سردسته دارن، نه متعقل به دسته و گروهی هستند. در فیلمها و کلیپها حتی و حتی و حتی یک شعار سبز شنیده نمیشه. این یعنی مطالبات، سیاسی نیست. اقتصادیه.

خدا به خیر کنه.

****************

میگم، حالا خوب شد من خواستم بیام اینتساگرام ها!!!!!!!!! درش تخته شد کلا!!!

عیب نداره. چون نمیشه بیام اینستا، تو پست بعدی احتمالا کسب و کارم رو میگم بهتون. چون باید همه برنامه ریزیم عوض بشه.

**********

مواظب خودتون باشین و سنجیده عمل کنین. راستش من با شورش خیابانی موافق نیستم. همین که صدای اعتراض به گوش مقامات برسه کافیه. بعدش همه چی باید قاعدتا با مصالحه حل بشه. باید مراقب خودمون باشیم.

خدایا خودت کمک کن.

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 15:05
برچسب‌ها :