شاید واسه اینه که قدر همو بیشتر بدونیم | بلاگ

شاید واسه اینه که قدر همو بیشتر بدونیم

تعرفه تبلیغات در سایت

سلام. ظهر شنبه تون بخیر. خوبین؟ حال دلتون خوبه؟

  از چهارشنبه تا حالا چی به مردم تهران و کرج گذشته. واقعا وحشتناک بود. شدتش برای تهران زیاد نبود. ولی خوفی که به دل مردم افتاد، زیاد بود.

خب، تمهیداتی هست که لااقل کمتر آسیب ببینیم. حتما تو کانالها و اینور و اونور چیزهایی دیده و شنیده ایم.

من فقط و فقط از خدا آرامش میخوام. جایی خوندم که یه عارفی گفته بود دستامونو بذاریم زمین و سوره حمد رو بخونیم. میدونم زلزله یه حرکت زمینیه. ولی انرژی هم هست و میشه کارهایی بکنه. اصلا همین کار، همین توکل به خدا، همین دعاها، کلی انرژی مثبت ساطع می کنه.هر جور که می تونیم مثبت فکر کنیم و انرژی مثبت بفرستیم.

مطلبی اومده بود برام که مردم وقتی چند ماه پیش روی بچه دزدی تمرکز کرده بودند، خیلی زیاد شده بود. زلزله هم همینه. همه اش داریم بهش فکر می کنیم و ازش می ترسیم.

مثبت تر فکر کنیم.

البته اگه ماها خونه هامون محکم باشه، عمرا اینقدر بترسیم. اگه ادارات و مدرسه ها محکم باشه، عمرا بترسیم.

میگم این جون چقدر شیرینه. چقدر عزیزه. همه چی رو ول می کنیم و میخوایم خودمونو نجات بدیم. دیگه براتون تعریف نمی کنم ریز به ریز رو. هرکی قصه ای داره از اون لحظه.

فقط بگم که بعدش که اومدیم پایین، رفتیم دنبال مادر مهدی. چون ماشین ندارن. میدونستم داداشم و پسردایی ماشین دارن. خاله هم نزدیکشون بود. ولی مادر مهدی هم خیلی بی دست و پاست هم ماشین نداشتند. آسمش هم عود کرده بود طفلی و سرمای بدی هم خورده بود. دیگه خودمون رو بهش رسوندیم و تا هشت و نیم صبح من نذاشتم از ماشین پیاده بشن. شب تو خیابون خوابیدیم. تو ماشین.

بعدش برگشتیم خونه اونا.

خب یه خوف بدی به دلم افتاده بود. از چهارشنبه تا حالا یک کیلو و نیم کم کرده ام! چون نتونستم بخوابم و به علت بدخوابی، غذا هم نتونستم بخورم. دیشب هم خونه دخترعمه ام بودم. تولد پسرش بود و کلللللللی تدارک دیده بود. اصلا نتونستم دو سه لقمه بخورم. دست خودم نبود. واقعا اشتهام رفته بود.

الان البته آرومم. پنجشنبه با مهدی رفتیم میدون سپاده چادر خریدیم گذاشتیم پشت ماشین.

توکل به خدا. الهی همه این چادرها تو تفریح و پیک نیک استفاده بشه.

آروم باشیم و به خودمون آرامش بدیم. همه اش هم با خدا حرف بزنیم و ازش بخوایم زمین رو آروم کنه. اون از رگ گردن بهمون نزدیکتره و خیلی مواظبمونه. من صبح مانی رو گذاشتم مدرسه، کلی دعا کردم همه بچه ها. دست گذاشتم به دیوار مدرسه و حمد خوندم. گفتم خدایا تو حفظ کن همه رو.

نمیدونم. شاید این زلزله بابت . که بیشتر به زندگی فکر کنیم و هر لحظه رو زندگی کنیم. کینه ها، ناراحتی ها و همه چی رو. من خودم به شخصه همه رو بخشیدم. حتی این پسره که ضامنش شدم. از خدا میخوام اهل بشه. و اینکه از هفته پیش دیگه لعنتش نکردم. دیگه به پدرش فحش ندادم. مگه نه اینکه ماها تو دعاهامون واسه بدوارث ها هم دعا می کنیم و میگیم خدایا ببخششون. خب پدر اینم بدوارثه. روا نیست من دیگه فحشش بدم. برای پدرش دعا کردم و فاتحه فرستادم.

همدیگر رو حلال کنیم و برای هم خوب بخواهیم.

یا حق

...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 15:03