دلم میخواد بیام.........

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

سلام.

دلم خونه. مثل دل شماها. یه بغض لعنتی تو گلومه. از ناراحتی، لرز کرده ام. دلم نمیاد فیلمهاشو ببینم. همین عکسها دلمو خون میکنه کافیه.

 ممنون از محبت همه. اقوام خونی من خوبند. ولی بقیه مردمم تو سرپل و روستاهای داغون شده خوب نیستند. سردشونه، خونه شون خراب شده و حتی آب ندارند. عزیزانشون زیر آواره و دستی نیست کمکشون کنه.

جگرم خونه از بدبخت هایی که همه زندگی شون رو دادند به خونه های مسکن مهر و همه اش آوار شد رو سرشون. خدایا تو از باعث و بانیش نگذر. که از سادگی مردم سواستفاده کرد و با کاپشن پاره اومد و از لباس پاره ها چاپید و رفت. خدااااااااااااا تو نگذر. تا قیامت لعنت کن باعث و بانی کسانی که باعث بدبختی مردم میشن.

تصویر پرایدهایی که زیر آوار مونده اند جگرمو ریش میکنه. همه زندگی اون آدم بوده. شاید باهاش مسافرکشی میکرده. شاید همه داراییش بوده. تو چند ثانیه از بین رفت.

تصاویر ارتشی هایی رو دیدیم که با نور موبایل داشتند کمک می کردند و مردم رو از زیر آوار بیرون می کشیدند. ممنونم برادر ارتشی. سقف بیمارستان سرپل و تن خسته بیمارستان اسلام آباد توان ایستادگی نداشت. آخه سااااااااااالها زیر بمب و موشک صدام بی همه چیز ضربه خورده بود. ولی خب سر بیمارستانهای اون سر دنیا سلامت که پول همین میردم میره برای ساختش........

خسرو! چه طوری توی این شهر، واسه شیرین قصر ساختی؟ شهری که عراقیا وقتی واردش شدند، حتی نخل هاتم با خمپاره زدند.......  حالا هم زلزله خرابش کرده دوباره.

کی برای همیشه آباد میشی شهر من؟! کی دیگه هیچی نمیتونه خرابت کنه؟ کی پولهایی که باید، بالاخره خرج تو میشه و دیوارهاتو اینقدر مستحکم می کنه که نه بمب و موشک صدام نابودت کنه و نه زلزله عراق. دیگه کی؟

دیشب بعد از اینکه شام خوردیم و ماشین رو زدم، رو کاناپه دراز کشیدم تا خستگی از تنم بیرون بره. ساعت یکربع به ده بود که زنگ دم در رو زدند. مهدی داشت تو اتاق واسه مانی قصه می خوند. دلم نمیخواست در رو باز کنم. مهدی رو صدا کردم. با غرغر رفت طرف آیفون. بعد سرشو برگردوند طرف لوستر و گفت: آره می لرزه.

بعد آیفون رو گذاشت و گفت: زلزله است.

اونجا تازه متوجه شدیم. وگرنه هیچ لرزشی حس نکردیم.

مانی رو صدا کردیم و سوییچ و کیف پول و یه پتو برداشتیم. تن مانی کاپشن کردم و خودمم لباس گرم پوشیدم. از پله ها که پایین میرفتیم، زنگ همسایه ها رو هم میزدیم و می گفتیم بهشون.

پایین که رفتیم، فهمیدیم یکی از همسایه ها بهمون خبر داده. خیییییییلی سرد بود. شاید چون از حموم اومده بودم بیشتر سردم شد.

نشستیم تو ما شین. خبرها رو چک کردیم و دیدیم مرکز، سلیمانیه عراق بوده. دیگه زنگ زدن به کرمانشاه و اینور و اونور شروع شد.

همه خوب بودن ولی به شدددددت وحشتزده.

بعدش در حد یکی دو دقیقه با ماشین یه چرخی زدیم تو شهرک و برگشتیم خونه.

 تا پاسی از شب خبرها رو چک می کردیم.

از صبح هم پاشدیم و حالمون بده. مثل شماها. میدونم حال همه بده. کرمانشاه هنوزم داره می لرزه. دیشب همه مردم بیرون خوابیده بودن تو کرمانشاه. بیشترین آسیب رو اسلام آباد و سرپل ذهاب دیده اند. بیمارستان هاشون خراب شده ان. به خصوص سرپل که بیمارستانش نابود شده! روستاها هم دیگه معلومه چه خبره. خدایا تو کمک کن. فقط خودت.

دیشب از زمانی که زلزله شد تا وقتی که داشتیم می خوابیدیم، مانی هم اش میگفت:

خدا به بنده هاش کمک می کنه!

هزار بار هم تکرار کرد. واقعا نمیدونم این حرفو از کجا میزد.

درست هم میگه. فقط خدا باید کمک کنه.

***************************************

از صبح تو گروه دخترخاله هامم. هی گریه، هی زاری. هی ترس و رد و بدل خبرهای بد.

الان دیگه گفتم بسه. غصه ما به درد کسی نمیخوره. مردم بیچاره ای که عزیزشون مرده، خونه شون خراب شده، دزد هم داره بقیه وسایل رو می بره، گریه و اشک ما به دردشون نمیخوره. پاشیم یه فکری بکنیم.

دلم میخواد پاشم برم کرمانشاه. دلم مث سیر و سرکه میجوشه. ولی موقعیت رفتن ندارم. تو دست و پای امدادگرا هم نباید باشیم. قرار شد پولهای کمکی رو واریز کنیم به این شماره کارت که میدونم مطمئنه. باهاش آب معدنی و پوشک و پتو و هرچی که بشه میگیرن. قرار شده تا اول آذر، هرچی کمک داریم بفرستیم به شماره این آقا که تو کرمانشاهه. زودتر به دستشون میرسه.

من خودم واریز کردم. شما هم دستهای سبزتون رو همراه کنین با ما.

0083    5024    8644    6219

رضا ناظری _ بانک سامان

یا حق

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 1:39
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها