تو همون دقایق زندگی کردم | بلاگ

تو همون دقایق زندگی کردم

تعرفه تبلیغات در سایت

سلام. صبح چهارشنبه تون بخیر و شادی.

فکر کردم مانی رو تا اول مهر نیاز نیست بیارم مدرسه. دیروز اس دادند که امروز کارگاه کلاس اولی هاست. بدی راه دور همینه. بابت دو ساعت باید بیاریش و تا عصر نتونی ببریش.

اینه که امروز با مانی اداره ام. تا ساعت ده که ببرمش مدرسه.

 

 پریروز مانی پیش مادر مهدی بود. عصر قرار بود برم دنبال دخترخاله ام که بریم جنت آباد برای دخترش کیف مدرسه بخره. پارسال ما برای مانی از منوچهری کیف خریدیم. که ازش استفاده هم نکرد. یه کیف درست و درمونی بود و البته یه وقتهایی خودم به عنوان کوله ازش استفاده میکردم! دیگه برش داشتم چون بزرگ بود. امسال اون رو میدم ببره. چه کاریه هزینه اضافی.

این دخترخاله ام همونه که شوهر نامردش گذاشته رفته. حالا دخترش هم سفارش داده که براش کیف آنا السا بخره. ا ونم چرخ دار. گفتم بریم جنت اباد که ارزونتره. این دخترخاله ام خونه خواهربزرگه اش تو تهرانسر بود. گفتم میام دنبالت. با اسنپ رفتم خونه و لباسم رو عوض کردم و یه کم شویدپلو گرم کردم با سالاد شیرازی که تو یخچال بود خوردم. شبهایی که مانی و مهدی نیستند شامم رو زودتر میخورم. هر موقع که گشنه ام بشه. که اغلب عصر گشنه ام!

بعدش رفتم بنزین زدم و رفتم خونه دخترخاله بزرگه. تو راه بودم که دخترخاله زنگید که آشتی، این خواهر بزرگم، یه عاااااالمه لباس تن نکرده داره. بیا ببین اندازه ات میشه، بردار.

دیگه چون مجبور بودم برم خونه اش، یه جا نگه داشتم و یه قابلمه چدنی خریدم و رفتم. همیشه قابلمه و ماهیتابه به درد میخورده. خلاصه رفتم به زور جاپارک گیرآوردم و رفتم خونه اش. سرجمع ده دقیقه هم نبودم.

این دخترخاله بزرگه ام، اولین نوه است. خیلی ساله جدا شده  و البته ا زوقتی جدا شده، داره مثل انسان زندگی می کنه. و خب شوهرش برای این خوب نبود ولی الحق پدر خوبی برای بچه ها بود. همین که عروسی پسرش هفته پیش بود. یه عادت بدی داره. میره خرید، از یه لباس خوشش بیاد میخره. دیگه مهم نیست اندازه اش نباشه!!!!!!! آدم اصلا این منطق رو نمی فهمه! خلاصه خواهرهاش ریخته بودند سر لباسهای نو تن نرفته! منم چند تایی غنیمت جمع کردم!!!!! والا. خیلی هم خوب. خوشحال شد بابت قابلمه. چون گفت قابلمه این سایزی چدن نداشتم!

بعدش با دخترخاله وسطی رفتیم جنت آباد. دخترشو نیاورده بود و دوتایی حسابی گشتیم. خیالم راحت بود مهدی اینا دیر میان و هول زود برگشتن نداشتم. اینم هی کیف ها رو بالا و پایین میکرد. حتما هم بالا آنا السای چرخ دار می بود. مدل بدون چرخش جنس هاش خیلی خیلی بهتر بود. ولی اونم دختربچه است. نمیشه گولش زد. خلاصه بهش گفتم امروز بچرخیم و چند تا عکس بگیر و نهایت فردا بیاییم بخریم.

بعد گفتم بیا واسه خودمونم یه چیزی بخریم. مردیم از تشنگی. من صبحش هم دو ساعت دنبال مامانم بود که بریم در مورد کتابهاش با ناشرش حرف بزنیم. برای همین از صبح کم آب خورده بودم. دیگه دیدم یه خانمی داره نوشیدنی می فروشه. یکیش یخ در بهشت پرتقال و اون یکی سبزه که توش تخم شربتیه. به دختر خاله ام گفتم از هر دوش بگیریم و هرکی از مال اون یکی بخوره. که من اینقدر تشنه بودم که یه عالمه از پرتقال دخترخاله رو  هم خوردم. شکمو. اونم کیک خورد که من نخوردم.

بعدش یه کم دیگه خرید کردیم و  همین موقع شوهر سابقش زنگید که خانمم (!) واسه بچه، کیف خریده!!!!!!! ما هم خوشحال شدیم که کیف نخریده بودیم.

خلاصه برگشتیم خونه پسرخاله انباری. پیاده اش کردم و خانمش خیلی اصرار کرد که بیا شام بخور. چه بوی پلومرغ زعفرونی هم راه افتاده بود. همه خواهربرادرها اونجا بودند. گفتم نه دیگه. الان مهدی میرسه، من برم خونه باشم.

که اتفاقا دم در همدیگر رو دیدیم و رفتیم بالا. یه کم جمع و  جور کردم و خوشحال از اینکه اون شب شام نخورده ام. مهدی گفت من گشنمه و غذا سفارش داده ام. یه ظرف هم سیب زمینی و پنیر واسه من! گفتم آخه نامرد!!!!!!!! این چه کاریه آخر شبی با من می کنی!!!!!!

مجبور شدم بخورم. می فهمین، مجبور شدم!!!!!!!! آخه کی می تونه بگذره ازش. خوردم و خوابیدم. ولی گفتم من که تو رو خوردم، تو مرد باش و منو چاق نکن. والا. مردونگی پس به چه دردی میخوره.

دیروز اومدیم اداره و قبلش مانی رو ساعت شش و نیم بردم در خونه پسرخاله انباری و زنگیدم به موبایل دخترخاله. اومد دم در تحویلش گرفت و بردش. این چند روز باید یه جا بمونه خب. خود مانی خیلی خوشحال بود. چون اونجا سه تا بچه تقریبا همسنش بود. دیگه من و مهدی اومدیم اداره و از مدرسه مانی اس زدند که امروز کارگاهه کلاس اولی هاست. چهارشنبه باید ده تا دوازده بیان.

خلاصه عصر رفتم دنبال مهدی و گفت بیا کارت دارم. ماشین رو پارک کردم و دستمو گرفت و برد تو یه کوچه. گفتم میخوای ببریم محضر؟!!!!!!

بعدش رفتیم تو یه حیاط پر درخت خیلی قشنگ که یه گوشه اش کافی شاپ بود. گفت چون دوست داری، گفتم با هم بیاییم.

حالا فکر کنین من به دخترخاله هام گفته بودم نرن خرید که ما زود برسیم و برای مسافرت آخر هفته برنامه بریزیم. ولی وقتی مهدی اوجوری گفت، گفتم گور پدر هرچی مسافرته. توتون لق هرچی برنامه ریزیه. الانو عشقه!

دیگه نشستیم و سفارش دادیم و خیلی خوب بود. گفت میخواستم آروم بشی.

نمیدونم این چند روز چی در من دیده که میخواست آرومم کنه.

خیلی خوب بود. اون دقایق خیلی خوب بود. خیلی آرامبخش بود. قبل و بعدش برام مهم نبود. همون دقایق رو زندگی کردم. نمیخواستم بهش فکر کنم که ممکنه یه ساعت بعدش سر رانندگی مثلا یه حرکت تند ممکنه بکنه یا شب سرم داد بزنه. میخواستم تو همون دقایق زندگی کنم. حرف زدیم. حرفهای خوب.

و من همه اش فکر میکردم این سالها با اینهمه اختلاف نظر و سختی و بلندی گذشته. اونجوری باید پوستمون کنده میشد حتما، که امروز بتونیم راحت کنار هم باشیم.

بعدش دیگه راه افتادیم و رفتیم خونه پسرخاله انباری. دو تا دخترخاله رفته بودند خرید و یکی شون مونده بود. دخترخاله ها زیادند و من فقط میگم دخترخاله. چیز مهمی هم نیست.

مانی هم که از صبح تو دار و درخت پشت خونه شون بازی کرده بود با بچه ها. نمیخواست بیاد خونه.

بالاخره رفتیم و من ، خانم پسرخاله رو صدا کردم که بیاد بشینیم در مورد خورد و خوراک مسافرت صحبت کنیم. تعداد وعده ها رو مشخص کردیم و اینکه هروعده چی بخوریم. طبق اونا مواد غذایی رو قرار شد خریداری کنیم. یه سری خریدها رو من و مهدی و یه سری دیگه رو قرار شد اونا بخرند. البته در کل، من مادرخرج هستم. بعدش دیگه پاشدیم اومدیم خونه.

مهدی و مانی پای بازی پرسپولیس نشستند و منم رفتم آشپزخونه. یه دور لباسشویی رو روشن کردم و بعدش آشپزخونه و ظرفشویی رو تمیز کردم و خرد خرد هی فکر میکردم چی میخوایم. مثلا یه طبقه یخچال رو خالی کردم و هرچی قراره ببریم رو اونجا گذاشتم. دو شیشه کوچیک مربا و پنیر و ... یه سری هم ظرف و ظروف و قاشق چنگال که گذاشتم یه گوشه هال. اون وسط ها هم به مانی شام دادم و اینم بگم که مهدی تونست مامانمو راضی کنه که بیاد. گفت ببینه امروز میتونه رو مخ بابام و داداشم کار کنه. که اگه اونا بیان خوبه چون یه ماشین بیشتر میشه و اون یکی دخترخاله ام مجبور نمیشه با اتوبوس بیاد شمال. بابت اینم کلی از مهدی تشکر کردم.

دیگه پرسپولیس که مساوی کرد مهدی گفت اعصاب ندارم ببینم. شهرزاد هفته پیش رو دیدیم و وسط هاش فهمیدیم پرسپولیس برد و منم شادی کردم.

البته به مهدی گفتم: قطعا به عنوان یه استقلالی دوست ندارم پرسپولیس نتیجه بگیره. به خصوص تو آسیا. بعد فکر میکنم که خب اگه شما نتیجه نگیرین، کی باید نتیجه بگیره؟ بعد دلم نمیخواد غریبه هم نتیجه بگیره. در نتیجه نمیدونم دلم میخواد چی بشه. ولی میدونم دلم میخواد مهدی و مانی و بابام شاد باشند. حالا احتمالا دلم با برد پرسپولیس باشه!!!!!!!!!!!! (فیلسوف قرن، آشتی میدوس شاگرد ارشمیدوس!)

خدمت پرسپولیسی های عزیز تبریک میگم. دوست داشتیم شما هم این مرحله نیمه نهایی رو تجربه کنین!!!! (پرررررررر رو!)

دیگه مسواک و لالا.

امروزم مانی رو آوردم اداره و ده و نیم بردمش مدرسه و اومدم سر کارم. در رابطه با خونه پدر مهدی مشکلی پیش اومده که امید به خدا داریم رفع بشه.

هرچی که خیره. دست ما و دامن خدای مهربون.

خب دیگه من برم کم کم. برم کارهامو تحویل بدم چون الان ساعت دو  و ده دقیقه بعداز ظهره و من حدود دو ساعت دیگه باید برم. یحتمل تا دوشنبه سه شنبه مرخصی ام. اگه تونستم تو مسافرت هم پست میذارم. ببینم چی میشه ولی قول میدم.

خدا رو شکر بابت  امروز. مشکل هست ولی راه حلش هم قطعا هست. توکل به خودش.

دست حق نگهدارتون.

همون,دقایق,زندگی,کردم,...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 17:07