بنام خداوند بخشنده و مهربان

ساخت وبلاگ

سلام. صبح بخیر.

  نمیدونم. واقعا دیگه نمیدونم چه باید کرد. امروز صبح دوستم میگفت باید باهاش جدی حرف بزنی. ولی من فکر میکنم الان زمان صبره. باید بذارم خودش به این نتیجه برسه. که لج نکنه. که بهش ثابت بشه...

داداشم این مدت باشگاه میره، ورزش میکنه، به خودش میرسه، سرش به گل و گیاهش گرمه. نمیخواد خودشو از تک و تای زندگی بندازه. شایدم میخواد خیلی قوی باشه. اینقدر قوی که بازم دختره برگرده و بهش تکیه کنه. که ببینه چقدر مورد اطمینانه. هنوزم میشه بهش اطمینان کنه و بهش تکیه کنه. داره خودشو واسه اون روز قوی میکنه حتما.

از فامیل هیچکی نمیدونه هنوز. نمیدونه که دختردایی چهل پنجاه روز پیش آب پاکی رو ریخته رو دست داداشم و گفته نه. همه ولی میگن:

چه زرنگ بود این دختر. ماها سالها پسرخاله و دخترخاله تو هم لولیدیم و هیچکی به این فکر نکرد که تو فامیل ازدواج کنه. این چ طوری از راه رسید، داداش بزرگه رو بلند کرد. من هرگز متوجه رابطه دیگران نمیشم و بهش دقت نمیکنم. چند روز پیش دخترخاله میگفت همون دو سال پیش که دایی مرد و اینا قاطی فامیل شدند، یه روز تو گروه فامیلی دختردایی کوچیکه گفته: داداش بزرگه آشتی بهترین پسرعمه دنیاست! دخترخاله میگه همون موقع به خواهرم گفتم: داداش اشتی رو بلند کرد! چقدر بلده!

هیچکی نمی دونه دختره دیگه از داداشم سیر شده و شاید منطقی تر اینکه: بعد از دو سال متوجه تفاوتها شده! به قول خودش از نقش بازی کردن درباره علاقه اش به عرفان و این چیزها خسته شده. خب دیگه تالمات روحی ناشی از فوت پدرش هم گذشته. زندگی به روال عادی خودش برگشته و میخواد به قول خودش عشق و حال کنه. اون و داداشم به درد هم نمیخورن و چه کاریه که با هم باشند.

هیچکی نمیدونه به جز من و مهدی.

ولی همه فامیل متفق القول یه نظر دارند. اونم اینکه دختردایی خودش پاپیش گذاشته. پس الان باید با مادرش حرف بزنه و راضیش کنه.

فامیل فکر می کنند زندایی مخالفت می کنه. ماها ساده ایم که فکر می کنیم فامیل نمیدونه. فامیل میگن: این دختر با احساسات این پسر بازی کرده. وارد رابطه شده و پسر رو علاقمند کرده و ولش کرده....

من هر بار میگم داداش بزرگه بدش میاد ماها تو کارش دخالت کنیم و من از رابطه شون هیچی نمیدونم.

اونا هر بار حرفاشون رو ادامه میدن و میگن: داداشت حیفه. اینا خانواده ندارند.

راست میگن.

ولی من بازم هیچی پیش اینا نمیگم.

چند روز پیش با مامانم حرف میزدم. گفت که بابام هر روز داره میگه این پسره (پسردایی) اینجا چه کار می کنه. چرا به ما تحمیل شده! مهدی میگه: این که عصر به عصر میاد. کاری با بابات نداره. و من تو دهنم نمی چرخه که بگم: بابای تو دو سال پسرداییتو تحمل می کنه؟ اصلا خانواده تو یه ساعت کس دیگه ای رو غیر خودشون تو خونه شون تحمل می کنند؟

بعد مامان گفت بابا به داداشم گفته: من اینو به خاطر تو تحمل می کنم. تو کی میری سر خونه و زندگیت؟

خب دعوا شده. داداشم گفت یعنی نمیدونی چرا نمیرم؟ خب شرایط فراهم نیست. زندایی پارسال کلا مخالف بود. الان میاد پیشم درد دل میکنه. روزنه هایی داره باز میشه. مامان میگفت: داداشت گفته منتظرم شرایط بهتر بشه.

منتظر فرصت بودم با داداشم حرف بزنم.

پریشب خونه پدر مهدی بودیم. به داداشم زنگ زدم که کارت دارم. گفت دارم از خونه میرم بیرون. خودم هم گوشیمو برداشتم و رفتم بیرون. با هم تلفنی حرف زدیم. گفتم مامان اینجوری گفته. واقعا دختردایی بهت اوکی داده؟ واقعا منتظری؟

گفت: من اینجوری نگفتم به مامان. ولی الانم نمیخوام مامان بدونه که دختردایی اونجوری گفته. چون امید دارم که برگرده!!!!!!!!! دلم میخواد بشه. هنوزم دوستش دارم.

خودمو کنترل کردم که وسط خیابون جیغ نکشم.

دوباره حرف زدیم. خیابون دولت رو هی بالا و پایین میکردم. هی می چپیدم تو یه کوچه که صدای ماشین نیاد. بعد کوچه تاریک بود و برمیگشتم به خیابون دوباره.

بهش گفتم خودتو نذار سر کار. ناراحت شد. گفت کدوم سر کار؟ گفتم طرف رفته. گفت من هنوزم میخوام اون باشه. میخوام بیاد که بتونم کمکش کنم. گفتم به کسی باید کمک کنی که ازت کمک بخواد. گفت من به خودشم گفته م. گفته ام: نمیتونی رابطه رو یکطرفه بهم بزنی. دو سال همممممممه چی طبق نظر توبوده. هر مدلی که خواستی رفتار کردیم. الان نمیتونی یکطرفه همه چی رو تموم کنی. من نمیذارم. گفتم: یه قرارداد وقتی فسخ میشه که دو طرف یا یکی از طرفین نخواد ادامه بده. وقتی اون تموم کرده، موندن یه طرفه تو چه معنی میده. گفت: اینقدر خر نیستم که بگم اون نیست،  من بمونم. یه کم دیگه صبر میکنم. ببینم چی میشه.

گفتم با هم تماس دارین؟گفت چند روز پیش زنگیده که پست باهاش تماس گرفته که آدرسی که برای گواهینامه دادی، غلطه. آدرس خونه مامان اینا رو اشتباه داده بوده به پست.

تو دلم گفتم: ما رو واسه همین چیزها میخواد. کار راه بندازی، آدرس واسه گواهینامه، پانسیون واسه داداش سرباز، ناهار پختن  و فرستادن واسه خواهر شکمو، آب و هوا عوض کردن مادر، جاخواب واسه زمستون خودش، دست گرمی با علاقه یه پسر احمق واسه خلاصی از غم از دست دادن پدر و یه آژانس در اختیار واسه بردن و آوردن خانم.

الانم مامانم باید از بابام فحش بخوره بابت پسردایی. مامانم باید طعنه بشنوه از شوهرش بابت اینا. رنج بی بهره. که آخرش هم دختردایی حتی نباشه که زن داداشم بشه.

بعد به داداشم گفتم میخوام یه باری از رو دوشت بردارم. من تو حرفام با مامانم از مامان شنیدم که گفت حتی اگه این دو تا هم به هم نرسند، من هرگز این پسر رو از خونه ام بیرون نمیکنم. پس مامان کاری با پسردایی نداره. گفت پسردایی باری رو دوش من نیست.

بعد تلویحی بهش گفتم: اگه پسردایی میخواد بره، بذار بره. چرا مانعش میشی؟ شاید اینجوری راحت تر باشه. شاید واقعا خونه ما رو دوست نداشته باشه.

گفتم شاید پسردایی بخواد بره و این احمق به زوووووووور بخواد نگهش داره.

بعد حرف دختردایی بزرگه رو پیش کشیدم. که فردای فوت دایی ازش پرسیدم رشته ات چیه؟ گفت من دانشجوی فوق لیسانس طراحی صنعتی تو تهرانم. درسم هنوز تموم نشده. و ما اون روزها چقدر غصه میخوردیم که این دختر چقدر داره اذیت میشه. چطوری میخواد واحدهاشو پاس کنه.

چند ماه بعد فهمیدیم اصلا تهران درس نمیخونه. کار میکنه و خوابگاه زندگی می کنه و کلا فوق دیپلمه!!!!!! و اینکه دوست شوهر اون یکی دخترخاله ام یکی رو برای ازدواج بهش معرفی کرد و پسره گفت: من اصلا تو کتم نمیره که یه دختر یه شهر دیگه تو خوابگاه زندگی کنه بدون اینکه درس بخونه!!! و این دختر تو حرفاش خیلی تناقض هست و دروغ میگه!!!!!!!!

و موضوع دیگه اینکه دو بار موقعیت ازدواج واسه دختردایی بزرگه تو کرمانشاه پیش اومده و هر دو تا دم عروسی رفته اند و حتی مادر یکی شون (که تو کوچه خاله بزرگه است) به خاله گفته که ما حتی طلا و آینه شمعدون هم خریدیم و خونه هم اجاره کردیم و منتظر بودیم جهاز بیارن که یه هفته مونده به عروسی بهمش زدند! و همه اش تقصیر مادره بوده که بهمش زده. و یکی دیگه برادر دوست اون یکی دخترخاله مه که گفته ما هم برای برادرم رفتیم و کار نزدیک عقد بودکه بهمش زدند!!!!!

داداشم گفت: خب خواهر بزرگه کلا اختلال داره. (این همون بود که مامانم سینه چاک بود اینو واسه داداشم بگیره!!!!!!!!!)

بعد حرف زندایی شد و گفت اون داغونه و در حد بستری کردن در تیمارستانه.

گفتم خب پس اینا کلا از هم گسیخته اند. گفت: پارسال هم من و این دختر با هم قهر کردیم و وقتی آشتی کردیم، دختردایی تا دو سه ماه از خواهر بزرگه اش پنهان میکرد چون به شدت مخالف بود. گفتم خب داداش من، نوکرتم. اگه این دختر هم به طرفت برگرده، نمیتونه که با تو ازدواج کنه و خواهر و مادرش نفهمند. اونا هم که بفهمند، اگه حتی بعد از عقد باشه که بهمش میزنند. خب این که نمیشه زندگی. که آدم ازدواج کنه و پنهانش کنه.

فقط پسردایی بزرگه راضی بوده و به دختره گفته اگه نظرت مثبته، به حرف مامان و بقیه کار نداشته باش. عقد کن برو سر خونه و زندگیت.

گفتم تنها تدبیر زندایی در زندگی به کار گیری دعا و جادو و سحره. گفت: میدونم.

حالا شکر خدا دختره برنمیگرده. مهدی میگه هیچوقت برنمیگرده.

دیگه اینجوری. گفت یه کم زمان میخوام که آروم بشم. ببینم چی میشه. برنامه ای داشتم خبرت میکنم. گفتم باشه رو من حساب کن.

البته من الان دیگه عمرااااااااااا با این ازدواج موافق باشم. دختره هم برنمیگرده شکر خدا. من فقط از دو چیز پریشونم. یکی اینکه این احمق خودشو بذاره سر کار و حالا حالاها منتظر بمونه، یکی دیگه اینکه دختره یه جای دیگه گند بالا بیاره و دوباره برگرده طرف این احمق!

و خب پدرسگ بازی این کثافتا حالمو بهم میزنه.

همون چند ماه پیش دخترخاله به زندایی گفته: چرا پسرتو واسه سربازی نمی بری کرمانشاه؟ زندایی گفته: چون کرمانشاه محیطش خوب نیست. اینجام داداش آشتی پسر خوبیه، دوست دارم باهاش بگرده. دخترخاله هم گفته: چطور خوبه که پسرت باهاش بگرده ولی بده که بهش دختر نمیدی؟ زندایی گفته: من چه کار دارم. خودشون تصمیم میگیرن!

حرومزاده ایه.

و هرچی تو دلم بود آروم به داداشم گفتم. گفتم که فردای شبی که دختردایی خونه ما بود و ماجرا رو تموم کرد، زندایی برام «استیکر پیروزی» فرستاد. گفتم دست خودم نیست. نمیتونم این کارهاشو به پای حماقت بذارم. اینکه کسی هرگز برای آدم چیزی نفرسته، فردای شبی که دخترش با برادر آدم ماجراش رو تموم کرده ،استیکر پیروزی بفرسته.

دیروز حالم خیلی بد بود. در شرف انفجار بودم. سر سفر آخر هفته شمال هم با مامانم بحثم شده بود. میگم مادر من، شمال که رفتیم، خونه خالی رو نده دست پسردایی. ما اینا رو نمی شناسیم. فردا اگه دختر بیاره خونه، چوب تو آستین بابا می کنند. میگه: اصلا اهل این برنام ها نیست. میگم: آخه تو از کجا اینا رو می شناسی؟ تو خودتو تیکه پاره میکردی دختردایی بزرگه بشه عروست، با اون همه دروغش! بعد میگه من باباتو پیش اینا خراب نمی کنم. نمیگم دوست نداره خونه اش دست پسردایی باشه.

میگم: اگه نظر شوهرتو به بقیه بگی، یعنی خرابش کردی؟

بعدش دیگه به همه اعلام کرد که من نمیام!!!!!!!! هرچی دخترخاله هام اصرار کردند، گفت من حوصله شمال ندارم، نمیام. براش نوشتم بابا اعصابش سر این مهمون داریا خرابه. دو روز ببرش شمال اعصابش بیاد سر جاش، کمتر بهت گیر بده.

یه سر اعصاب خردی سر اونم داشتم. یه سری با دخترخاله ها از صبحش حرص خوردیم سر اینکه زندایی بی همه چیز دوباره تلپ شده تهران. بعدش منم هرچی دهنم دراومد به دخترخاله بزرگه گفتم. گفتم این بیخودی دعوتش کرد واسه عروسی. نهایت یه هفته تحملش میکنه، بعدش زندایی خراب میشه سر ما. بعد قرار شد بهش بگیم نمی تونیم ببریمت شمال چون پسرخاله انباری اسامی رو از یک ماه پیش رد کرده. اسم تو رو رد نکردیم چون نمی دونستیم!!!!!!! چون اگه این بیاد، من یکی که نمیرم. می شینم تو خونه ام و هوای تهران بدون زندایی رو می کشم تو ریه هام.

دیروز عصر که رفتم دنبال مهدی، خواستیم سوار ماشین بشیم که زدم زیر گریه. خیلی دلم پر بود. گفت چته؟ که همه اینا رو براش گفتم. دوباره رفتیم خونه مامانش. مانی تا اول مهر جایی رو نداره بره. گفتم بذار دو روز خونه مامان مهدی باشه. برعکس دیروز ترافیک هم نبود. زود رسیدیم خونه مادر مهدی. منم همه اش داشتم گریه می کردم و حرف میزدم. مهدی میگه بیخودی نگرانی. اون دختر برنمیگرده.

بعد گفت: اون کافه یادته که اون دفعه تنها رفتی؟ گفتم آره. دیگه رفتیم چهارراه پاسدارن. کافه نان. یا نان کافه. چه میدونم اسمش چیه.

یه ساعتی نشستیم و یه چیزی خوردیم و پاشدیم اومدیم خونه مامانش. آروم شدم.

در طوفانها، یه ناخدا کنارت باشه، در و پنجره هم بخواد از ریشه کنده بشه، حس نمیکنی. ناخدا کنارته. راه بلده و آرومت میکنه. خدایا شکر.

از خودشم تشکر کردم. واقعا حضورش بهم آرامش داد دیروز.

اگه اهل دعا و جادو بودم یه دعا میکردم دختردایی تو چشم داداشم سیاه بشه. که اینقدر عذاب نکشه. ولی باید بذاریم همه چی سیر طبیعی شو بگذرونه. من بدم میاد از این انرژی ها استفاده کنه آدم. اصلا اعتقاد ندارم. میگم هرکی باید راه خودشو بره. راهی که برای سازندگی روحش لازمه.

یه مثل هست که میگه:

اگه هنوز زنده ای، بابت اینه که به جایی که باید برسی نرسیده ای.

یه چیزهای دیگه ای هم هست. نمیتونم اینجا بنویسم. یعنی الان اصلا دلم نمیخواد در موردش حرف بزنم. قسم خورده ام که چیزی نگم. حالم از اونا خرابه. هرچی هم میزنی، بوگندش بدتر بلند میشه...

****************

یه دوست عزیزی به اسم زهرا حبیبی از مشهد برام کامنت میذاره اینجا. شاید دیده باشین. یه کم ناخوش احواله. ما اینجا میخووایم براش دعا کنیم. برای اون و همه مریض ها. هرکی صد تا بسم الله الرحمن الرحیم بگه. پسر نازنینش میخواد مهر بره مدرسه. عیب نداره اگه مامانش نیست. دعای اییییییییییینهمه دوست مهربون بدرقه راهشه. ما برای سلامتی اش دعا می کنیم. که زودتر بیاد و به درس پسر نازنینش رسیدگی کنه.

اسم حضرت دوست رو میاریم. من میگم صد بار. یه بارم اگه آوردیم عیب نداره. از ته دل ازش بخوایم حال زهرای عزیز خوب بشه.

بسم الله الرحمن الرحیم.

به نام تو که بخشنده و مهربانی. هستی و از همیشه نزدیکتری. از رگ گردن و از همه کس.

بنام,خداوند,بخشنده,مهربان,...
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 1:20