شلوغی شهریور + پی نوشت

ساخت وبلاگ

سلام. صبح شنبه همگی بخیر.

این ماه آخر تابستون هم با روزهای بلندش سر بشه به شادی ان شاءالله. من که عاشق روزهای بلندم. صبح میشه و هرچی میری، هنوز شب نشده. فرصت زیادی داری واسه هزار تا کار.

 

 

هوا هم یحتمل رو به خنکی میره. کلا حس خوبیه از این به بعد. البت تا برسیم به اول مهر و ترافیکش!

عرض کنم خدمتتون که سه شنبه رفتیم خونه و من گفتم بریم خونه خودمون. بعدش حموم کردم و مواد قیمه پلو رو ریختم لای برنج و چون مانی سالاد شیرازی دوست داره، تقریبا هر وعده سالاد شیرازی درست میکنم.

خودم عصرش رفتم یه چرتی زدم و بیدار که شدم مهدی گفت: خب شام نداشتیم، میرفتیم خونه مامانت اینا. گفتم: شام داریم. قیمه پلو درست کردم. موادش از دیشب حاضره.

دیگه شام خوردیم و راه افتادیم به طرف خونه خاله که بابا رو از اونجا برداریم بریم خونه مامان اینا. استقلال که عصر باخته بود و پرسپلیس هم بازیش در جریان بود. آخرهای بازی پرسپولیس رسیدیم خونه خاله و یه کم نشستیم و بعدش مامان که موند پیش خاله بزرگه. من و مهدی با بابام برگشتیم خونه. مانی هم با ما اومد. نموند پیش مامانم. شب شهران خوابیدیم و صبح چهارشنبه من و مهدی هر کدوم جدا جدا رفتیم اداره.

تا عصر بودم و بعد از ساعت کاری باعجله به سمت خونه تاختم.

برنامه قابلمه پارتی داشتیم با دوستام.

اولش رفتم خیار و گوجه و پیاز خریدم. دو سه رقم هم میوه. دیگه اینا رو نیاوردم بالا. خودم رفتم بالا و دوش گرفتم و لباس عوض کردم و اول خواستم قهوه خوریامو ببرم که گفتم ولش کن. حالا امشب قهوه نخوریم. بارم زیاد بود حال نداشتم! بعدش حاضر شدم و رفتم خونه دوستم. غیر از یکی، بقیه رسیده بودند. از در که رفتم، یکی از دوستام گفت: بابا آشتی اومد!

این دوستم خییییییییییلی تنبله. همون موقع هم تنبل بود. مثلا  مامانش میگفت برو سیب زمینی بخر. این خودشو می کوبید زمین که بدم میاد. من میگفتم: بیا بریم، من میخرم. با هم میرفتیم در مغازه. من میخریدم و بیرون می اومدم، سیب زمینی رو دستش میدادم. بعد میاوردیمش خونه! درس خوند و ده سال هم کار کرد. ولی بعدش که خواست بچه دار بشه، دیگه نرفت سر کا ر. به کسی هم شوهر کرد که مرده خودش عاشق این بود همه کار بکنه. این دوستم نه از قیمت جنس خبر داره نه هیچی. فقط تو خونه است. همیشه هم میگه آدم واسه لذت و راحتی آفریده شده. آشتی تو بیخودی اینقدر از خودت کار میکشی.

خلاصه که خودمون هشت تا بودیم و بچه ها هفت تا. دمااااااااااااار از روزگارمون درآوردند. بزرگه مثلا نه سالش بود و کوچیکه یک سال! عین سرخپوستا از اینور به اونور خونه می تاختند. خوب شد مامان دوستم رفته بودبیرون از خونه. وگرنه کارش به بیمارستان می کشید از سرسام. بچه ها اینقدر بچه ندیده اند که تا چند تا بچه یه جا باشند، ذوق زده میشن.

خواهر دوستم هم لوبیاپلو درست کرده بود واسه شام. همه چی خیلی ساده. منم خیار و گوجه شستم  و سالاد درست کردم و اون یکی دوستم هم میوه شست.

یکی دیگه از بچه ها هم با بستنی اومد. همه اش هم حرف زدیم و خندیدیم. اصلا نفهمیدیم چطوری گذشت. دیگه ساعت یازده و نیم هرکی راهشو کشید و رفت خونه شون. قرار شد ان شاءالله این بار بریم خونه یکی از بچه ها که شوهرش مسافرت کاری زیاد میره و یه شب بمونیم. که لااقل یه تایمی بچه ها بخوابند و بتونیم در سکوت کمی حرف بزنیم.

پنجشنبه صبح گیج خواب بودم ولی پاشدم اومدم اداره. تا ظهر اداره بودم و با سرپرست واحد کارهای عقب مونده رو رله کردیم و من دو جا هم ماموریت رفتم و جنس خریدم و برگشتم اداره. آخی. یه جاش نزدیک خونه قبلی مون بود تو انقلی. رفتم واسه بچه های خدمات لباس فرم سفارش بدم. بعد رفتم پاساژ ایران واسه خرید دو قطعه کامپیوتری. بعد هم برگشتم اداره. تنخواهم رو فیکس کردم و کارهامو مرتب کردم و ساعت یک رفتم خونه. بقیه قیمه پلو رو گذاشتم گرم بشه و تو این فاصله نماز خوندم و سالاد درست کردم و دیگه ناهار خوردیم.

بعدش رو تخت چپه شدم و خوابیدم.

من تازه فهمیده ام که روزهای تعطیل باید بیشتر بخوابم یا دراز بکشم تا خستگی هفته ام در بره. (نه بابا!)

عصرش قرار بود بریم خونه مامانم. خود مامان پیغام داد که من دارم میرم خونه خودم و واسه شام بیایین اونجا. منم دیدم تولد داداش کوچیکه وسط همین هفته است و خودش یحتمل دو هفته شمال باشه و نبینیمش. به خانمش زنگیدم که من کیک میارم یه تولد الکی براش بگیریم.

دیگه حاضر شدیم رفتیم شهران و البت در خونه پیاده شدیم و همون زمان داداش کوچیکه و خانواده اش رسید. داداش بزرگه هم با خرید رسید. همه رفتند بالا و داداش بزرگه و من با هم رفتیم کیک بخریم.

دیگه داداش بزرگه کلی حرف زد و حوصله ندارم بگم چیا گفت! فقط اینو بدونین که به نظر من، مدل دوست داشتن آدما اونجایی متفاوت میشه با بقیه که هرکی ببینه تو یه رابطه، کی رو بیشتر دوست داره. یه سری تو رابطه فقط خودشون رو دوست دارند. یه سری به قیمت موندن رابطه، از خودشون میگذرند. یه سری هم طرف مقابل رو بیشتر دوست دارند. که البته بر همگان واضح و مبرهن هست که داداشم ـ و البته خودم  (همون سالهای اول) ـ کدوم مدل هستیم.

و بیشتر معلومه که کی بیشتر از همه ضرر میکنه!

بعدش برگشتیم خونه و پسردایی با دختردایی بزرگه رفته بودند خرید کنند. داداش بزرگه هم دیگه نرفت پیاده روی و ورزش و همه پیش هم بودیم. بعد آهنگ گذاشت داداشم و کلی بچه ها رقصیدند و حال کردند. منم البت رقصیدم. یه درصد فکر کنین آهنگ بذارند و من نرقصم!

بعدش شام و بعد از شام هم به پیشنهاد داداش کوچیکه، کیک رو بردیم خونه خاله کوچیکه که مثلا روحیه خاله بزرگه بهتر بشه. اونم خیلی خوشحال شد.

یه کم خونه خاله کوچیکه نشستیم که دیدیم پسردایی و دختردایی بزرگه اومدند. اومده بودند سر بزنن به خاله بزرگه. حالا داداشم عصر بهم گفته بود که اینا یحتمل میان. بعد گفت که آشتی تو عکس العمل منفی نشون نده. نیست من تا حالا روده سه نفر رو پخش زمین کردم، از اون نظر!

دیگه یه کم نشستیم و کیک خوردیم و بعدش رامونو کشیدیم اومدیم خونه مون.

من برم یه چیزی بخرم و دوباره برگردم باقی ماجرا رو بگم.......

خب رفتم و برگشتم. چه جالب. وسطهای شهریور عروسی پسر دخترخاله مه. البته در شرایط عادی من نمیرفتم. ولی به خاطر خاله بزرگه که مریضه میرم. نوه اونه. میدونین که من زیاد در قید و بند لباس نیستم. گفتم حالا از تو کمد یه لباسی درمیارم می پوشم. دیروز که داشتم کمدم رو مرتب میکردم یه پیرهن مجلسی دیدم قهوه ای بلند. واسه عروسی برادرشوهرم خریدم سه سال پیش فکر کنم. گفتم همینو می پوشم. بعد امروز صبح گفتم کاشکی میشد یه سر برم سیدخندان یه کیف و کفش طلایی براش میخریدم.

یه ساعت پیش قرار شد برم از سیدخندان ذره بین بخرم واسه اداره. اینو به فال نیک گرفتم و رفتم از آدینه سیدخندان بخرم. کیف و کفش طلایی داشت ولی نوکش باریک بود. من دیگه نمیتونم نوک باریک بپوشم. به خاطر انگشت کوچیکه پای راستم که سه چهار ماه پیش افتادم. انگار لهیده شده. حالا اگه گیر آوردم چیزی که میخرم. وگرنه همینو میرم میخرم. کفش 45، کیف 26! البته اگه کفش اون مدلی که میخوام پیدا کنم بیشتر پول میدم. مثلا ده هزار تومن بیشتر!!!!!!!!!!

خلاصه کیف و کفش نخریدم. وسایل اداره رو خریدم و الان برگشتم.

یه چیزی هم بگم جهت اطلاع که تو ماموریتهای داخل شهر، پولی به ماها نمیدن.یعنی اگه طول بکشه، چیزی دستمون رو نمیگیره. گفتم اینو بگم یه وقت دلواپسان نگران نون حروم نباشن!

***********************

منفی نمی نویسم. ولی بذارین اینا رو اینجا بگم. فقط خواهش میکنم چیزی در موردش ننویسید.

دیروز یه روز بهشتی بود. شب قبلش کلی با مهدی خوب بودم. یعنی هر دو باهم خوب بودیم. چهارشنبه شب هم با هم خوب بودیم. دیروز همه اش رو سر کولش پریدم و با هم مهربون بودیم. ناهار هم رفت از بیرون گرفت. منم دستی به خونه کشیدم و کلا حس خوبی داشتم.

منتها خوب مثل همه این سا لها، مهدی اخلاق نداره. دم رفتن، یه کلمه ازش پرسیدم از کجا بریم واسه مانی کفش بخریم. هرکی تو یه ماشین بود چون شنبه ها جدا جدا برمیگردیم خونه. این دیگه چه حرفیه. چنان تو خیابون عصبانی شد که خدا میدونه! سر ا ینکه من چرا سوالی که میدونستم رو پرسیده ام!!!!!!!

حالم رو خراب کرد. وقتی رسیدیم در خونه مامانش اینا بهش گفتم تخصصش همه این سالها همین بوده. یعنی دیگه هیچ زنی از شوهرش سوال تکراری نمی پرسه؟ بعد مردی که اینقدر حساسه به سوال تکراری، حتما زنه فقط داره باهاش چک میکنه مسیر رو. کفر خدا که نکرده. این سوال دیگه چیه که میتونه تا این حد حال یه مرد رو خراب کنه.

اینا یه چیز بود، اینکه در خونه مادرش که پیاده شدیم، شروع کرد به تهدید که هفته دیگه ای هم هست، خونه بابات اینا هم میریم..........

این بدتر حالمو بد کرد. اینکه هیچوقت خودمو به خاطر خودم نخواسته. فقط میخواد جلوی خانواده اش نقش بازی کنه. اونا راضی و خوشحال باشن. اه اه اه...

از اونور خاله بزرگه قرار بود با بچه هاش 22 شهریور بعد از عروسی نوه اش برن شمال. به ما هم گفتند. واسه مون خوب بود چون جاش مجانی بود. یه سفری هم بود که با خاله و مامانم میرفتیم. شاید این آخرین سفر با خاله باشه. کسی چه میدونه چی میشه فردا. دوتا از دخترخاله هام هم که باهاشون اوکی هستم تو این سفر هستند. کلا اول تا آخرش هم چهار روزه. دو روزش هم می افته به پنجشنبه و جمعه و مرخصی مون هدر نمیره. همه اینا محاسنشه.

منتها مشکل اینجاست که 23 شهریور جشن دندونی بچه خواهر مهدیه. البته دیشب خبر شدیم که جشن دندونی و تولدش رو یکی کرده اند.

من به مهدی هم گفتم. گفتم سفر شمال رو نمیریم. (البته چاره دیگه ای هم نیست.) اگه میرفتیم خوب بود. ولی الان که نمیریم مهم نیست. خب تولد بچه مهتره. اولین تولدشه.

دیشب مادر مهدی میگفت: چون دو تا جشنه، باید دو تا کادو بدیم!!!!! (جشن دندونی و جشن تولد!!) میگم حالا خوبه تا اون موقع مثلا موهاش بیشتر رشد کنه و یه جشن مو  هم بگیرن یا مثلا بچه بتونه رو پاهاش وایسه که جشن پا هم براش بگیرن. وگرنه باید هفت هشت تا کادو هم بدیم!!!!!!!!!! قرار هم شده پول بدیم که یه تیکه طلای خوب براش بگیرن.

مسخره بازیه دیگه. البته من هرگز نظرمو نمیگم و هرچی بگم، همونو انجام میدم. اینجا مال خودمه و نظرمو می نویسم. دیشب هم هیچی به مادرش نگفتم.

الان هم شمال نرفتن با خاله اینا برام مهم نیست. از دیشب با خودم میگم بهتر که نریم شمال. با این اخلاق مهدی همه اش باید تنم بلرزه. همون تهران باشیم و به برنامه خواهرزاده اش برسیم بهتره. والا.

خود مهدی میگفت: سه نفره بریم. گفتم هر جور خودت تصمیم بگیری.

منتها من خودم سه نفره رفتن رو دوست ندارم. اول اینکه هزینه جا برامون خیلی زیاد میشه. شهریور و آخر تعطیلات و همه چی گرون تو شمال و ... بعد سه نفری بریم بگیم چی. من کلا مسافرتهای یه کم شلوغ رو دوست دارم. سه نفری دیگه کف می کنیم. ولی با این حال گفتم هرچی خود مهدی بخواد. حوصله جر کردن ندارم. الانم از دستش خیلی ناراحتم.

استاد قهوه ای کردن همه احساسات قشنگه.

******************************

آقای انتظاریان بازم التماس دعا داشت. اگه راه دستتونه نفری ده هزار تومن کمک کنین. یک دنیا ممنون.

من دیگه برم.

یا حق

پی نوشت:

چند تا پی نوشت دارم که الان می نویسم:

1) مهدی زنگید ازم عذرخواهی کرد. گفت بابت مانی اعصابم خرد شده و البته نباید اونجوری بهت میگفتم و باهات رفتار میکردم. تو تلگرام هم کلی ازم معذرت خواست. که خب گفتم عیب نداره و البته مانی هم حرف گوش نکن شده! که کلی با مهدی حرف زدم که پسر بچه است و غیر از این باشه باید تعجب کرد. مثلا دیروز تا مهدی بره کباب بگیره و بیاد، مانی هی ریسه من شد که بیا بازی کنیم. منم داشتم خونه رو تمیز میکردم. گفتم: میز رو  تمیز میکنی؟ گفت: آره. بعد عین میمون رفت رو میز و شروع کرد به تمیز کردن میز. عاشق این کاره. منم داشتم دستشویی رو می شستم. دیدم صدای شدیدی اومد. با صندلی هر دو با هم نقش زمین شدند. اگه مهدی بود دور از جونش سکته میکرد. ولی من خیلی عادی اومدم سراغش و دیدم زانوش به شدت درد میکنه. ولی تونست تکونش بده. هیچی بهش نگفتم. چون به نظرم عادیه. بعدش رفتم واسش نیمه نمک درست کردم و رو پاش گذاشتم.

از بعد از ناهار خمیر رو از رو پاش برداشت و شروع کرد با خمیر، بازی کردن. مهدی هی میگفت به اون خمیر دست نزن. من برات خمیر بازی میخرم.

امروز به مهدی گفتم بابا ولش کن. همون خمیر کلی سرش رو گرم کرد و درد پا از یادش رفت. همه چی که نباید حاضری باشه. چون این خمیر بوگندو با خمیرهای دیگه اش فرق داشت اینقدر براش جذاب بود. خب بذار خودشو سرگرم کنه.

خلاصه کلی ازم عذرخواهی کرد و تموم شد. از دل منم بیرون رفت. دل نیست که، جواهره!!!!  البته بگم ها، واقعا این اخلاق خیلی خوب مهدی هم هست که وقتی مقصره میاد عذرخواهی.

این از این.

2) شماره کارت آقای انتظاریان رو یه بار دیگه میذارم:

0815    6592    6916    6037

3) یه چیزی هم یادم رفت بنویسم. اون شب که با دوستام قابلمه پارتی بودم، یکی از دوستامون با شوهرش اختلاف پیدا کرده بود و خیلی ازش شاکی بود. هی اشاره میکرد به اینکه پسره میدونه خانواده اش مقصرند، ولی بازم از اونا دفاع میکنه. و کلی اختلاف نظرهای دیگه که عمده اش سر خانواده پسره بود. بهش گفتم: خب برو مشاور. تو که بچه یک ساله داری، نه به خاطر بچه ات، نه به خاطر شوهرت، فقققققققط به خاطر حال خودت برو مشاور. گفت: من خودم به همه مشاوره میدم.

گفتم: تو عمرت به چند نفر مشاوره دادی؟ فوقش اطرافیانت. پنجاه نفر شده اند نهایت. ولی یه مشاور روزی حداقل به ده نفر مشاور میده.

فنجونمون رو خالی کنیم. اگه مشکلی داریم، بشینیم ببینیم با خودمون چند چندیم. قبول کنیم تو اون مورد خیلی چیزها رو نمیدونیم. دنبال راهکار باشیم. بریم پیش مشاور و کسی که بلده. تا کمکمون کنه. اینکه من بگم خودم مشاورم، خودم بلدم، خودم میدونم، به درد نمیخوره. مشگلی ازمون حل نمیکنه.

البته که خانواده شوهر دوستم خیلی عوضی اند. همه عروسها باهاشون دچار مشگل شده اند. منتها به دوستم یه چیزی گفتم. گفتم: خداوکیلی اگه مادر ما در زندگی هامون نقش مخرب داشته باشه و شوهرهامون داااااااااااائم ا ون نقش رو گوشزد کنه، ماها موضع نمیگیریم؟ یکی دیگه از بچه ها گفت: چرا. 

بعد به دوستم گفتم: شکایت خانواده شوهرت رو اینقدر پیش شوهرت نکن. برو کنارش وایسا. مطمئن باش با تو همصدا میشه.

البته که اینا کلیه. ولی در نهایت مشاور باید راهکار بده به آدمها. منتها فنجون باید خالی باشه که مشاور بتونه توش چیزی بریزه و پرش کنه.

یه چیز دیگه هم همیشه برای من خنده داره. خیلی از مردم تو قضاوتهاشون میگن: اوه اوه، فلانی (مثلا) متولد اسفنده. اسفندی ها فلانند و بهمانن. یا فلانی متولد اردیبشته. اردیبهشتیا مثلا عصبانی اند. میخوام بگم تو زندگی مون منطقی تر از این باشیم که مردم رو به دوازده طبقه خاص تقسیم کنیم. هر آدمی یه دنیا درون خودش داره. اینجوری مگه میشه نتیجه گیری کرد؟؟!!!!! شاید یه صفات مشترکی بین متولدین یه ماه باشه. ولی در نتیجه گیری کلی، هر آدمی از خیلی چیزهای دیگه تاثیر میگیره.

خوب شد پی نوشت نوشتم ها!!!!!!!! وگرنه لال می مردم!

شلوغی,شهریور,نوشت,...
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 20:54

close
تبلیغات در اینترنت